سیمای واقعي(Actual) مولانا در گفتگوهاي مكاتبه اي

(گفتگوي مولانا با ديگران در قالب مكتوبات)

دكتر سيد علي قاسم زاده و دكتر مصطفي گرجي

چكيده

جلال الدين محمد بلخي را اغلب با مثنوي كبير وغزليات پرشورش مي شناسند و به نسبت دو اثر ياد شده توجه كمتري به ديگر آثار او شده است؛ به گونه اي كه غالبا در محيط هاي دانشگاهي نوشته هاي منثور او- به خصوص مكتوبات–جزء مغفول ترين آفريده هاي اين شاعر نام دار به شمار مي آيد. مكتوبات مولانا برخلاف مثنوي- كه غالبا به فضايل و معارف آرماني آدمي نظر دارد و به رغم غزليات كه حاكي  از شور ومستي دروني اوست؛ متعلق به حوادث روزمره و امور متعارف و ناظر بر واقعيت هاي طبيعي و عرفي روزگار اوست.

از آنجايي كه مكاتبه نوعي گفتگوي غير مستقيم يا نوشتاري است وغالبا حقيقت در پرتو گفتگو آشكار مي شود؛ اين مقاله برآن است كه مكتوبات مولانا در ميان آثار پنج گانه ايشان_ به دليل نوع ژانري كه ازآن برخورداراست_ صميمانه تروخصوصي تر از ديگر آثار اوست وسيماي حقيقيِ اين سويه مولانا را بهتر نشان مي دهد و چون در قالب نامه يا نوشتار دوسويه- چونان گفتگو- است، كيفيت ارتباط گفتاري ورفتاري مولانا را در قرن هفتم با جهان اطراف خود (قونيه) روشن تر وشفاف تر به نمايش مي گذارد.بااين پيش درآمد اين مقاله مي كوشد تا ضمن تحليل ابعاد جامعه شناختي وروان شناختي مكتوبات اوخصايص اين سويه زندگي او را با توجه به مؤلفه هاي گفتگو برآمده از آن نقد و بررسي كند.

واژگان كليدي: شخصیت واقعي مولانا- تحليل جامعه شناختي- گفتگوي مكاتبه اي- مكتوبات

 

مقدمه

از نوشته هاي منسوب به مولانا، مجموعه مكتوبات و نامه هايي است كه ايشان در دوره كمال حيات خويش و در طول ساليان متمادي نوشته است.  مكتوبات مجموعه صد و پنجاه نامه و به زعم برخي صد و چهل و چهار نامه و سه لاحقه است كه نويسنده در طول حيات خويش و در مواضع مختلف و بنا بر تقاضاهاي مختلف دروني[1]  و بيروني[2] نگاشته است. اين نامه ها برخلاف تصور عده اي از محققان ومولوي شناسان كه آن را مكاتبات نمي دانند؛ (حدادعادل، 1381: ش3) متني كاملا مكاتبه اي است چنانكه اغلب نامه هاي آن، به صراحت به مكاتبه اي بودن و دوسويه بودن اين نوشتار تأكيد دارد. با وجود آنكه مولوي در جهان امروز به آثار مهم تر و برجسته تري چون مثنوي و ديوان كبير شهرت يافته، مكتوبات او نيز به دلايل خاصِ جامعه شناسي و روانشناختي قابل توجه است. يكي از اين ويژگي ها و امتيازات نسبت به ساير آثار مولوي - به قول گولپينارلي- اين است كه بر خلاف مثنوي و ديوان كه حكايات و عقايد اخلاقي- عرفاني مولانا و توصيف عشق و جهان آرماني او است؛ مجموعه مطالبي است كه از سر ضرورت و نيازهاي مختلف بشري باليده و تدوين شده است و غالب اين نامه ها  براي رفع حوائج و سفارش و تقاضاي ديگران ترتيب داده شده است. (مكتوبات،1371: مقدمه)  چنانكه درنامه اي مي گويد:«سلام وخدمت مطالعه فرمايد وازتكثيرنبشتن مكاتبات براي حوائج خلق ملول نشود».( نامه121) بر اين اساس اگرچه عصاره سخن مولانا در زمينه هاي عرفاني و … در فيه ما فيه و صورت مفصل آن در مثنوي آمده،تصوير روشن وشفاف ترمولانا را در مكتوبات او مي توان يافت و در هيچ اثري ـ جز مكتوبات ـ مولانا اين چنين ساده و صميمي رو در روي و در مواجهه با مردم اعم از عوام و خواص ( وزرا، حكما) قرار نگرفته است كه با زبان تخاطب فارسي رايج با صميميتي خاص و هيجاني تمام و بياني قانع كننده با عوام و خواص سخن گويد.

 پاره اي از اين نامه ها از نوع اخوانيات و غير درباري است كه نامه هاي 49، 103، 124، 131، 1337، 138 از اين زمره اند. با وجود این بيش از هشتاد درصد آن، از گونه نامه هاي منشيانه و مصنوع است. لذا لحن و سبك آن بيشتر متناسب با مكاتيب ( مكاتبات) اداريِ درباري است. (نامه 13 و74) عمده ترين ويژگي اين نامه ها استفاده فراوان از آيات و احاديث و عبارات عربي، اطناب، تصاوير هنري شاعرانه (figure of speech) و … است.[3] ساختار اين مكاتبات صد و پنجاه گانه كه در واقع همان گفتگوهايي در قالب نوشتار است از پاره اي جهات با گفتگوهاي شفاهي امروزي (Dialogue) بسيار نزديك و مشابه است. تشابه و تجانس اين نوشتار ها و اخوانيات (نامه هاي دوستانه) با ارتباطِ نوع گفتاري آن (ديالوگ) به گونه اي است كه پاره اي از عناصر مهم نوع اخير در اخوانيات و مكاتبات دوسويه مولانا به طور كامل رعايت شده است.  البته تشابه و تجانس ارتباط نوشتاري (مكاتبات) با ارتباط كلامي از يك مسأله ديگر نيز نشأت مي گيرد كه يادكرد آن در اين مقام گريز ناپذير است و آن اين كه غالب اين نامه ها همچنان كه از مطلع و فحواي نامه ها پيداست براي كساني نوشته شده است كه در اطراف مولانا بوده اند. شخصيت هايي چون حسام الدين، صلاح الدين، معين الدين پروانه، عزالدين كيكاوس و … جملگي شخصيت هايي نبوده اند كه مواصلت مولانا با آنها از نظر ديداري و گفتگوي شفاهي و مواجهه كلامي دشوار بوده باشد. با وجود اين، باز هم مولانا بجاي ارتباط از نوع اخير، از تكاتب و تخاطب نوشتاري بهره مي گيرد و اين مسأله درست خلاف سنت نبوي و احاديث علوي است؛ چرا كه بر اساس سنت اوليا و مردان حق؛ مواصلت بين مردم از دو حالت تكاتب و تزاور خارج نيست. بنا بر گفتار امام صادق (ع) ارتباط نوشتاري بين مسلمانان ففط در سفر تجويز شده؛ چرا كه امكان ديدار و تزاور وجود نداشته است «التواصل بين الاخوان السفر و التكاتب في الحضر التزاور» (‌ حسن زاده آملي،1379 : مقدمه) و حال آنكه عمده اين نامه ها در حضر و در شهر قونيه و با كساني بوده است كه مولانا امكان دسترسي به آنها را داشته است. با اين تفضيل مي توان به مكاتبات مولانا عنوان «گفتگوهايِ مراسله اي و مشافهه در قالب نوشتار» داد كه با مخاطب غائب داشته است؛ چرا كه امكان گفتار و مواجهه كلامي وجود داشته است.

چكيده اين مطالب دردو اصل ذيل مي گنجد:

1.پاره اي از اين نامه ها ـ همان طوري در برخي از نامه ها (نامه129) به صراحت ذكر شده ـ درجواب نامه ديگران و درپاسخ به سؤال و پرسش(حاجت) ديگران است. لذا مي توان به آن عنوان مكاتبات داد.

2. بخش بيشتري از نامه ها براي كساني است كه مولانا به آنان دسترسي داشته است. به عبارت ديگر امكان برقراري ارتباط غير از نوشتار وجود داشته است، لذا مي توانست از راه ديالوگ و مواجهه كلامي ـ به قول خود مولوي مشافهه ـ بيان شود ولي مولانا نوشتار را بر گفتار ترجيح داده است: «چون داعي را اين معني رو نمود نتوانستم آن التماس سه سطر كه فرموده بودند عرضه كردن و تمامت آنچه لحاظ مي نمايد در آن معني كه آغاز كرد در اين نوشته نگنجد الا به مشافهه» (نامه50) اين تقابل و ترجيح يكي بر ديگري؛ شايد حاصل اين نكته باريك باشد كه در سنت تاريخي ما به دلايل فراوان به گفتار بيش از نوشتار اعتماد شده است. (سنت شاهنامه خواني و روايت راويان)  اگر چه اين مسأله در ديدگاه نقد ادبيِ جديد بويژه نقد دريدايي- به دليل عدم پايداري و ثبات واژگان در طول زمان - رد شده است. (برتنس، 1384:ص 145) تفاوت اين دو نحوه ارتباط در اين است كه در نوشتار برخلاف گفتار حضور دو طرف تبديل به غيبت مي شود و نشانه هاي ديداري و مكتوب جانشين نشانه هاي آوايي مي شود. مولانا در اين اثر بجاي استفاده از كلام و گفتار از نوشتار بجاي گفتار بهره مي گيرد و از سويي  ديگر اين برخلاف كاربرد و كاركرد نوشتار و گفتار در نظر قدمايي نظير ناصر خسرو قبادياني است كه گفتار را چون روح و نوشتار را چون جسم دانسته است.(پورنامداريان،1380:ص15) درواقع مولانا ماندگاري نوشتار را بر گفتار ترجيح داده است. اين درحالي است كه هر نوع مكاتبه ومشافهه نيازمند خودآگاهي وهوشياري است.

    ازامتيازات برجسته ديگرمكتوبات، صداقت وصميميت آن است. در حقيقت آنچه بر گيرايي وجاذبه مكاتبات مولانا افزوده است؛ مي توان به دو عامل اساسي اشاره كرد:

 يكي ملموس تر بودن شخصيت و ظهور حقايق زندگاني اوست كه در سايه چنين صداقتي، بررسي و شناخت روحي و رواني مولانا حقيقي تر به نظر مي رسد. چراكه اين نوشته ها «شخصيت نويسنده، مناسبات او با طبقات متعدد،واكنش هاي او در برابر رويدادهايي كه با زندگي خصوصي واجتماعي اش پيوند نزديك دارند، علاقه ها وگرايش ها ونفرت ها، تلقي او ازافراد وحوادث و سرانجام اسرارزندگي او را با صداقت وصفاي بيشتري ازلابه لاي نامه ها نمودارمي سازد وحس كنجكاوي خواننده را بهترارضا مي كند.»(سميعي گيلاني،1371: ش2)

ديگري چاشني محبت وذوق عرفاني است كه در قالب نامه هاي موجز و مستقل وغالبا شفاف و آكنده از تصاوير نوراني وتعليمي مطرح شده است؛ آموزه هايي كه صداي آن نه تنها در گوش مخاطبان خاص او بلكه در گوش جان مستمعان عام او در هر زمان منعكس مي شود و آنان را از استغراق حيات مبتذل روزمرگي باز مي دارد وبه صفا وصميميت و محبت و معرفت دعوت مي كند. در واقع مولانا مخاطبان خود را «به تقليد از شيوه هاي زمان خويش با پناه جستن به قواعد منجمد ترسل مورد خطاب قرار نمي دهد بلكه آنچه از دلش برمي خيزد به همان شيوه با مخاطبان سخن مي گويد.»(مكتوبات،1371:ص23)

  قالب وساختار مكاتبات

قالب و ساختار اين مكتوبات و گفتگوهاي نوشتاري عمدتاً شامل سه بخش مقدمه، اصل نامه و دعا و خاتمه سخن است كه از جهت ساختار و بيان مسأله اين نوع در ميان انواع نثر فارسي  بسيار شبيه ساختارِ قصيده در انواع شعر فارسي است. به عبارت ديگر مقدمه ي مكتوبات شبيه تشبيب، نسيب و تغزل و انگيزه اصلي نوشتن نامه مانند مدح در قصيده و دعاي آخر آن مانند شريطه و تأبيد در قصيده است:

 

                                   نثر                                                              شعر    

                                            

مكتوبات                                            قصيده

 

مقدمه                                               تشبيب ، نسيب و تغزل

اصل نامه                                              مدح ممدوح

     دعا و خاتمه                                          شريطه و تأبيد

1. مقدمه در ذكر صفات و محامد و القاب پر طمطراق مخاطب كه غالباً با اطناب ، سجع و صنايع بديعي ديگر قرين است. او در غالب نامه هايي كه به رؤسا و حاكمان عصر نوشته از اين نوع و سبك پيروي كرده است. چنانكه در توجيه يادكرد صفات مخاطب در نامه مي گويد: «‌اين ساعت امير نائب حق است واجب كرد اهل حق را به خدمتش تعريفكردن تا به خدمت پوشيده نباشد. (نامه 135 و نامه هاي 109،‌112، 114) چنانكه نامه 114 در بيست سطر نوشته شده كه سيزده سطر در بيان القاب و صفات معين الدين پروانه است.

2. اصل نامه و بدنه اصلي آن و اين چيزي است كه محرض و محرك نوشتن نامه بوده است. انگيزه هايي چون شفاعت شخص ثالث، اعتذار و ندامت، تقاضاي عنايت بيشتر،‌ شكوائيه و گله، توصيه نامه، اخوانيات و نامه هاي دوستانه ، نصيحت و طرح مسائل عرفاني و … عمده ترين اين موارد است.

3. تأبيد و دعا نسبت به اوضاع و احوال مخاطب كه غير مستقيم دعوت به خوب زيستن، حق خواهي و … مي كند. اين قسمت به نسبت ساير قسمت هاي نامه، اديبانه تر، زيباتر و عاطفي تر است.

از ساير نكات و مشخصات قابل توجه در اين نامه ها از نظر ساختار و فرم مكاتبات مي توان به موارد ذيل نيز اشاره كرد:

ـ شروع برخي نامه ها با اشعار عربي و فارسي كه آن از روح آزاد و طبع جوشان او نشأت مي گيرد. ( نامه هاي3، 65، 56، 102)

ـ آميختگي زبان روان و شيواي مولانا (فارسي) با عربي به طوري كه دو نامه تماماً به عربي است.

ـ خطاب قالب مقالات به صورت سوم شخص مفرد است، برخلاف مكاتبات امروزي كه خطاب آن به صورت دوم شخص است. (حداد عادل، 1381: ص6)

همچنين از نظر مخاطبان، اين نامه ها به طور كلي از مجموع 144 يا 150 نامه كه منسوب به خداوندگار است 27 نامه براي معين الدين پروانه به انگيزه هاي مختلف نوشته شده است كه از نظر تعداد نامه ها منحصر به فرد است. بعد از آن بيشترين نامه به عزالدين كيكاوس است كه تعداد آن به 10 مرسله مي رسد كه خود مولانا جلال الدين نيز از اين كثرت تصديع ابراز شرمساري مي كند.[4]

به طور خلاصه تقسيم بندي مكاتبات (مكتوبات) از نظر كميت و مخاطب آن به قرار زير است:

ـ نامه هاي مولوي به معین الدین پروانه( 27 نامه)، نامه هاي مولوي به عزالدين كيكاووس( 10 نامه)، نامه هاي مولوي به حسام الدين (3 نامه)، نامه هاي مولوي به صلاح الدين زركوب (3 نامه)

، نامه هاي مولوي به وابستگان نسبي و سببي( 7 نامه)، نامه هاي مولوي به شمس ( 4 نامه )كه برخلاف ساير نامه ها غالباً به شعر و زبان آهنگين است. اين نامه ها در پايان مكاتيب آمده است.

از نظر مضمون و درونمايه نامه ها نيز عمده ترين اين مضامين، توصيه نامه ها و نامه هاي سفارشي، پند و نصيحت مخاطب خاص و عام، اخوانيات ، نامه هاي دوستانه و... است.

    نكته قابل توجه ديگراين است كه برخلاف هنجار و باور زمانه نسبت به جنس زن، نوعي نگاه مثبت و توأم با عظمت ديده مي شود (4 نامه) كه حداقل درساير آثار مولانا كمتر ديده مي شود. چنانكه در اختلاف ميان سلطان ولد و همسرش فاطمه خاتون، جانب عروس را مي گيرد:[5] «از فرط اين شفقت اين چند حرف مشوش نبشته شد، بي دل وبي دست، نه هوشيار ونه مست، نه نيست ونه هست در وصيت جهت رعايت شاهزاده ما وروشنايي دل وديده ما ... كه آتش در بنياد عذرها زند ويك دم ويك نفس، نه قصد ونه سهو حركتي نكند ووظيفه مراقبتي را نگرداند كه در خاطر ايشان يك ذره تشويش بي وفايي وملالت درآيد. (نامه69)

    طبقه بندي نامه ها از نظر تم و محتوا

رديف

نوع نامه

تعداد

1

توصيه نامه

14

2

نصيحت نامه

7

3

اخوانيات ونامه هاي دوستانه

6

4

طرح مباحث عرفاني

6

5

درخواست كمك به مردم(دريوزه نامه ياعنايت نامه)

5

6

نامه هاي او به زنان

4

7

اعتذار نامه

3

8

شفاعت نامه

2

9

تقاضاي ديدار و وصال

2

10

تبريك نامه وافتنان نامه

2

11

رعايت اصول مملكت داري

1

12

تذكره نامه

1

13

تقدير نامه

1

14

و...

 

 

سیمای اين سويه و شفاف مولانا در گفتگوهاي مكاتبه اي مولانا (مكتوبات)

     سيماي اجتماعي و واقعي ترمولوي را مي توان ازخلالِ نامه هاي او يافت وشناخت. با شناختن مولانا از طريق نوشته ها و نوشتارهايي در قالب گفتگو كه اغلب در مواجهه با شخصيت هاي مختلف - ازحاكم و امير گرفته تا زنان عابد عصر و ازنزديكان بي بصر تا دوران بي خبروبراي رفع احتياجات بشري– ترتيب وتدوين شده است، مي توان به پاره اي از نياز هاي بشر امروز نيزپاسخ گفت. ازسويي ديگرباعنايت به اينكه متون ادبي به ويژه آثارادبي - تاريخي (نظير اين نامه ها) ازدومنظرتأثيرِ تاريخ و حوادث اجتماعي ـ سياسي برمتون ادبي وتأثيراين متون درتاريخ وتاريخ سازبودن آن قابل نقد وبررسي است، مي توان به مكتوبات مولانا با توجه به مقتضيات آن عصر و شرايط تاريخي و سياسي آن دوره- كه اين متن در آن پديد آمده است- بيش از ديگر آثار مولانا اعتماد كرد؛ زیرا  اين متن بر خلاف آثار ناب مولانا مولود وقت و وضع دنيوي حاكم بر مؤلف است. به عبارت ديگر اگر مثنوي و ديوان كبير او منشور و بازتاب دهنده شخصيتِ چند بعدي و ايده آل مولاناست اين اثر آيينه روشن و شفافي است كه مولانا را در عالم واقع و رئاليستي نشان داده است. به همين دليل با وجود آن كه اين نامه ها(مكتوبات) جايگاه ممتازي در بيان ونمايش مشكلات انسان  داشته تا كنون با چنين رويكرد ونگرشي به آن توجه نشده است.علاوه بر آن با توجه به اينكه قالب اين نامه ها از ساختار گفتگويي برخوردار است بي شك با يكي از اساسي ترين نياز هاي انسان معاصر؛ يعني بيان عقيده به صورت گفتگو و مفاهمه طرفينيِ دوجانبه ارتباط نزديكي دارد كه نظر به اهميت آن، اين مقاله در ادامه فقط به اين بعد از ابعاد مكتوبات او مي پردازد.

يكي ديگر از ويژگي هاي مكتوبات به نسبت با ساير آثار او اين است كه زيرساخت و فرم نامه ها شباهت ساختاري با گفتگو و كلام دوسويه دارد و هر كدام از نامه ها نوعي گفتگو و آن هم از نوعي  گفتگوي مراسله اي و مكاتبه اي است كه در غيبت سويه ديگر ( مخاطب ) در حالت و هيأت نوشتار عرضه شده است. نوشتار گفتگوگونه اي كه تنها به دليل حاضر نبودن يك سوي ديگر، در قالب گفتار ظاهر نشده است. چنانكه مولانا جلال الدين در يكي از نامه ها در جواب به پرسش شخصي در باب مسائل عرفاني و مباديي كه گوش نامحرم جاي پيغام آن سروش نيست، اين نكته را تذكر مي دهد و مي گويد اين مطالب بايد در قالب گفتگو و باحضور گوينده و شنونده بيان شود. (برتري و تفضل گفتار بر نوشتار) اين نحوه از بيان، بيانگرآن است كه در نظر مولوي گاه گفتار و گفتگو بر نوشتار تقدم دارد ـ Logocenterism  ـ هر چند به دلايلي چند در قالب نوشتار بيان شده است: «چون داعي را اين معني رو نمود نتوانستم آن التماس سه سطر كه فرموده بودند عرضه كردن و تمامت آنچه لحاظ مي نمايد در آن معني كه آغاز كرد در اين نوشته نگنجد الا به مشافهه» (نامه50) چنان كه در نامه 92 يا 120 به اين تقدم صريحا اشاره شده است: «چون حامل خدمت، از مخلصان قديم آن حضرت است واز خانه است، براين مختصر مكتوب اكتفا شد باقي به مشافهه به خدمت عرض رود.»(نامه 120)[6]

به هر روي عمده ترين مباحث و مؤلفه هاي مطرح در گفتگوهاي انساني كه در مكتوبات مولانا نيز انعكاس داشته است[7] وبا تكيه وتأكيد بر آن مي توان به تصوير روشن تري ازطريقه زندگي فردي واجتماعي وگاه نوع نگرش او به برخي از مسائل انساني دست يافت، اشاره مي شود:

1ـ رعايت آداب گفتگو: از خصيصه هاي  گفتگوي سالم از نظر روابط اجتماعي؛ رعايت آداب سخن گفتن و حفظ حرمت متقابل در محور افقي (دو هم سطح) و در محور عمودي (از بالا به پايين) است. نكته اي كه در مكتوبات مولانا به وضوح بر آن تأكيد شده است. ويژگي اي كه تقريباً بر جاي جاي نامه هاي او از خطاب ها وعناوين والقابي كه مولانا  در صدر و ختام آن ها آورده تا در متن و بدنه  مكاتبات ديده مي شود. او به خوبي ازاهميت احترام متقابل و رعايت آداب محاوره مطلع بوده وهم چنان كه در مثنوي خواستار توفيق ادب است، در مكتوبات به گونه  عملي آن را به اجرا مي گذارد و هيچ گاه حتي در هنگامه خطاب وعتاب، دهن به كجي وناراستي نمي گشايد و با خلق وخوي نيكوي پيامبرگونه اش مخاطبان را تحت تأثير و مسحور سخنان خويش قرار مي دهد.

او ادب را از شروط صحت وقبولي گفتار مي داند و مي گويد: «صورت پريشان بي ادبي دارم، زحمتش را از حضور اكابر دولت ايدهم الله ونصرالله دور مي دارم وضمير مشتاق محب مخلص دارم، به دعا گويي مي فرستم تا بي ادبي صورت صفاي دل مخلص را مكدر نگرداند. اين عذر مقبول باد.»(نامه11) او نه تنها خود را به رعايت كمال ادب ملزم مي كرد؛ همواره نزديكان ومريدان را نيز به رعايت آن در گفتار و نوشتارملزم مي داشت: «فرزند مخلص، مجد الدين، از محبان و هواخواهان آن خدمت است واز دعاگويان آن دولت، اعتماد لطف جبلي و كرم عنصري ذات شريف شما كلمه اي از روي شفاعت مي گويد. اگر نداند آداب گفتن، ادب محبت شما در سينه او مقرر است. اميد است كه تصديق فرمايد.»(نامه47) از نشانه هاي ديگر آگاهي به آداب گفتگو، رعايت مقام و منصب اجتماعي افراد است به گونه اي كه او به تناسب آن باب مخاطبه و مكاتبه را مي گشود. مثلاً در نامه ا ي به امين الدوله ميكائيل در باب سفارش شمس الدين محمد پسر جمال الدين براي استخدام كردن او با لحني كاملاً متواضعانه و با استشهاد سخنان ترغيبي و تشحيذي مي گويد: «آرنده ي تحيت، شمس الدين محمد پسر جمال الدين، فرزند عزيز مخلص، سخت مقل المال وبي نواست و پدر او جمال الدين امير محمد- رحمه الله- از كوچكي فرزند و پيوسته اين داعي بوده است. توقع است از مكارم اخلاق «خير الناس من ينفع الناس» پادشاهي فرمايد او را به شغلي كه لايق او باشد از بندگان خود گرداند تا مشرف گردد و بر ابناي جنس خود افتخار نمايد و مباهات كند و بدان فراغت به دعاي دولت مشغول باشد. جاويد وغيث خلايق باد. داعي منت دار اين خواهد بود به لطف هاي بي حد سابق منضم گردد.»(نامه 18)

2ـ بدبين نبودن و عدم نگراني و احساس خطراز شكست احتمالي جريان گفتگو:  يكي ديگر از مؤلفه هايي كه در هنگام گفتگو قابل تأمل و بسيار مهم است؛ بدبين نبودن نسبت به همنوع و سوء ظن بي مورد نسبت به ديگری است. اين اصل در نگاه فراگير درادبيات و به طور اخص در عرفان و ادبيات عرفاني ما انعكاس فراواني يافته است و همواره مخاطب را از افتادن در دام سوء ظن و بدگماني هاي شيطان صفتانه برحذر مي دارد. دركتاب مكتوبات، مولانا نيز- كه در عين اجتماعي و فرهنگي بودن نوشته عرفاني و اخلاقي نيز است- به اين اصل اشاره دارد. مولانا در اين اثر به اهميت روابط احتماعي سالم و جامعه پاك واقف بوده و طبيعتاً به اعتبار اين كه انسان را حيوان ناطق مي داند به ارزش اين اصل در روابط بين انساني و گفتگويي، بيش از پيش تأكيد كرده است.

او در نامه 118 و در توصيه به مظفرالدين امير عالم چلبي كه نسبت به حسام الدين بدگمان شده و سوء ظن پيدا كرده است، با استناد به آيه« ان بعض الظن اثم» اين چنين هشدار مي دهد: «شنوده آمد كه آن فرزند (مظفرالدين) با او (حسام الدين) مناقشه مي كند و قول صاحب غرضان و بعضي چيزها را محسوب و مسموع نمي دارد و حسام الدين امين و معتمد و فرزند ماست ... اگر گمان شماست و اگر قول كسي ديگر است علي كل حال او دور است كه در نصيحت و نيكو خواهي تقصير كرده باشد تا اين قياس نكني و آن گمان نبري كه ان بعض الظن اثم آن گمان از قبيل آن ظن هاست كه پشيمان مي شوي اثم بيني .»( نامه 118) البته در مواردي خاص، مولوي از نوعي ظن مطلوب و گمان مقبول دفاع مي كند و آن را لازمه انسان عاقل و بالغ مي داند. آن تنها در شرايطي است كه غم حفظ جان بر غم نان (دل بر گل) غالب باشد و به خاطر حفظ خير كثير يا دفع شري قليل باشد: « از پي دانه مرغكي صد بار/ بنگرد پيش و پس يمين و يسار // دل او زان قبل بدانديش است/كش غم جان ز عشق نان بيش است» (نامه 24) با اين يادكرد، مولانا در تجويز يا رد اين اصل (بدبين بودن) ضمن نسبي دانستن آن، عدم آن را شرط برقراري و تداوم روابط انساني به خصوص در روابط دوستانه و مكاتبات برادرانه مي داند و عواقب بدگماني را ندامت و شكست گفتگو و ارتباطات بشري مي داند.

3ـ تأكيد بر عقل و خرد(خرد ورزي وعقل محوري): مولانا در مكتوبات مانند ساير آثار خويش (مثنوي و فيه ما فيه) براي عقل مراتب و درجاتي قائل است. او از يك سو شنونده را از نوعي عقل برحذر مي دارد و از سويي ديگر از عقلی سخن  مي گويد كه عزيز ترين اولياست؛ عقلي كه گوهر و ذاتي دارد و در سلسله مراتب و مصاديق خويش مفاهيم مختلف را در بر مي گيرد. از يك سو عقل را در مقابل نفس اماره قرار مي دهد و از آن به عنوان ولي ياد مي كند: «عزيز ترين اوليا عقل ناصح است و دشمن ترين اعداي نفس اماره است و به حقيقت اولياي ما (نيز) عقل ماست و اعداي ما نفس اماره ماست.» (نامه 112) و از سويي ديگر دعوت به ترك نوعي از عقل مي كند و آن را شح نفس مي داند : «اغلب خلق در كارها مكاس كنند نه از بهر لكاس بلكه از بهر آنكه تا مغلوب نباشند و مغبون عقل و زيركي نباشند و اين هم شح نفس است و ايشان خبر ندارند كه عقل چيزي ديگر است كه تا اين عقل و زيركي را نهلي آن عقل روي ننمايد تا بدين ابله نشوي بدان ابله باشي»‌ (نامه 131)

مولانا به دنبال تبيين مراتب عقول دربين اصناف مخلوقات،عقل را مسؤوليتي انساني  مي داند؛ زیرا به عقيده او عقل برترين گوهر و امتياز الهي به بندگان خويش است. وي لازمه زيستن برتر و موفقيت در زندگي را معرفت و دانايي مي داند وعاقلان را هم راستاي مقربان مي شمرد: «هرجا معرفت بيشتر، جنايت عظيم تر از جانب طفلي چنان كينه نگيرند كه از جانب عاقلي و پادشاهان بر زلت و بي ادبي خربندگان آن مؤاخذه نكنند كه بر زلت و بي ادبي مقربان كه ايشان را از اخلاق ونازكي وغيرت ملوك خبر بيشي باشد. كما قال النبي ان الله تعالي لما خلق العقل قال له:اقبل فاقبل، ... ثم قال: وعزتي وجلالي ما خلقت خلقا اكرم منا الي. لك اخاطب ولك اعاقب ولك اغفر ولك الثواب وعليك العقاب.»(نامه50)

لذا از اين جهت نيز نگاه مولانا به عقل و خرد برخلاف ديوان شمس و مثنوي و حتي فيه ما فيه حقيقي تر و قابل انطباق تر با واقعيت است. وي در مكتوبات برخلاف ديوان شمس كه از مستي و شور و عشق سخن مي گويد به صراحت به دفاع از عقلي مي پردازد كه از گربزي و طراري فاصله گرفته است و در زندگي مردم و انسان ها كاربرد و كاركرد مستقيم دارد.

4ـ توجه و التفات به سخن (ماقال) در كنار التفات به من قال در گفتگو: از گزاره ها و مؤلفه هاي ارزشمند و مهم در بحث گفتگو و ارتباط كلامي در روابط بشري كه قوانين عالم طبيعت بر آن حاكم است توجه و نوعي رويكرد به من قال (شخصيت) و ما قال (نفس قول و كلام) است. چنانكه يكي از مسائل اساسي و پرسش هاي مهم در ميان روشنفكران ديني نيز اين است كه آيا شخصيت گوينده (من قال) مي تواند پشتوانه و پشتيبان ما قال و كلام باشد يا فقط  ما قال و سخن ملاك ارزيابي قرار مي گيرد. يكي از بحث هاي كه در حوزه هاي كلام جديد و اصل خاتميتِ نبوت نيز مطرح مي شود اين مسأله است كه آيا سخن هيچ كسي براي انسان حجت تعبدي ديني مي آورد؟ آيا حجيت و ولايت ديني تنها از آن پيامبر اسلام است و با بسته شدن دفتر نبوت، شخصيت هيچ كس (من قال) نمي تواند پشتوانه سخن او (ما قال) باشد؟ اگر چه كساني چون شمس تبريزي، مرز اين تشكيك و اختيارات عقل را به حدي مي رسانند كه حتي اصل «شخصيت هيچ كسي پشتوانه سخن او نيست مگرشخصيت پيامبران» را مردود مي داند و تنها ملاك ارزيابي را ما قال مي دانند.

 توضيح اين نكته ضروري است كه برخلاف نكات ياد شده و بر رغم اصل «انظر الي ما قال لا تنظر الي من قال» در اكثر متون ادبيِ كلاسيك، «من قال» را بر صدر نشاندند. همچنان كه سعدي مي گويد «اگر صد ناپسندآيد ز درويش/ رفيقانش يكي از صد ندانند// اگر يك بذله گويد پادشاهي/ از اقليمي به اقليمي رسانند» اما در معناي خاص و در حالت نتيجه گرايانه آن، به اين نكته نيز اشارت دارد كه گوينده گفتار و كننده كردار، تعيين كننده نتيجهِ عمل است. در آثار مولانا نيز - چنانكه خواهيم ديد-  اين اصل تكرار شده كه در يك نگاه فراگير، نشان دهنده گفتمان قدرت و ايدئولوژي حاكم با متون ادبي است كه همواره به طبقه بندي جامعه بر اساس ميزان ارتباط با قدرت اهتمام ويژه داشته است. به هر روي در عصر حاضر كه فضا و گستره ي خاصي چون اتمام دوران نبوت وتجربه وحياني نبوي و غيبت امام زمان(عج)- كه ولايتش استمرار تجربه نبوي ومفسر حقايق الهي است- بر آن حاكم شده شخصيت هيچ انساني را  مگر با تكيه بر دليل واستدال، نمي توان پشتوانه كلام او دانست. عقل سليم نيز جز در موارد خاص، ملاك ارزيابي و درستي ونادرستي كلام را خود كلام و سخن مي داند؛ لذا در درجه نخست كلام و ما قال را مورد عنايت و التفات قرار مي دهد و در مراتب بعدي من قال و شخصيت گوينده را لحاظ  مي كند.

مولانا در مكتوبات خويش مطابق همان سنت كه من قال را بر صدر مي نشانده، به گوينده سخن اهميت بيشتري نسبت به خود سخن مي داده است: «نصيحت چو از شاهان آيد بر رعيت مقبول آيد و دلها آن را تعظيم كنند و چون نصيحت از كهتران به سوي مهتران آيد چنان جايگير نبود. نبي فرمود: لايزال امتي بخير ما اتاهم العلم و النصيحه من قبل اكابرهم فاذا اتاهم من قبل اصاغرهم هلكوا» (نامه 57) روشن است كه كلام و نصيحت از نظر ذات و گوهر يك اصل ثابت تلقي شده و آنچه باعث عدم پذيرش يا مقبوليت آن كلام شده از ديد مولانا مأخذ و مصدر آن كلام يعني گوينده است. (توجه من قال و تأثير آن در كيفيت مقبول شدن يا مردود شدن كلام)

5ـ تسامح و تساهل و مداراي ديني:    يكي ديگر از بن مايه ها موجود در ادب عرفاني و به نحو خاص درآثار مولانا، عدم توجه به صورت و اختلاف هاي ظاهري اديان است كه جوهر و ذات دين را يك حقيقت دانسته و تفاوت ها را در صورت و ظاهر ديده اند و آن ايمان و ايقان به توحيد، معاد و نبوت است. مولانا جلال الدين بلخي دريكي از نامه ها با تأثير از اصل وحدت انبيا«لانفرق بين احد من رسله»(بقره،آيه 285) به واقعه اي اشاره مي كند كه دلالت براين باور قرآني ؛يعني يكي دانستن و وحدت انبياي الهي دارد و اينكه نفي يكي از آنها به معني انكار ديگران است. در اين نامه كه به صورت گفتگوي بين ادياني (ميان مسيحيان و مسلمانان) و به صورت غيرمستقيم نقل شده؛ از افتراق وتعصب هاي ديني بر حذر مي دارد: «بعضي رهبانان پيش بزرگي شكايت كردند كه ما از صحابه رسول رنج و فاقه بيش مي كشيم و از ثمرات دورتريم آنچه ايشان مي يابند از كرامات ما نمي يابيم سبب چيست؟ آن بزرگ جواب داد كه آن خداشناسي و زهد شناسي و رهبانيت و انقطاع از دنيا و امثال آن اين همه موروث انبيا است و ارشاد ايشان است كه بي ارشاد ايشان هيچ كس را به خداشناسي و سيرت و طريقت الي الله معلوم نشود. چون موروث ايشان است شما پشت به ايشان كرده ايد گفتند كه ما انبيا متقدم را مقريم و شاكريم گفت چون كه ايشان نفس واحده اند تكذيب يكي تكذيب همه باشد چنانكه غسل اعضاي وضو در حق فايده يك چيزند اگر يك عضو را نشويي شستن آن اعضاي ديگر سود ندارد و چون انبيا يكديگر را مقرند و گواهي دهند بر صحت يكديگر چون يكي را تكذيب كردي همه را تكذيب كردي »(مكتوبات، نامه 69)

اين اصل كه يكي از اصولي ترين مسائل اخلاق جهاني و خرد همگاني است در صورت پذيرش انسان معاصرتبديل به حقيقتي خواهد شد كه سلطان ولد ـ فرزند مولانا ـ به آن اشاره كرده است. او اختلاف شرايع را از اختلاف خصائل پيامبران مي داند و آن را طبيعت اديان مي بيند كه ثمره و نتيجه چنين باوري؛ تحمل، بردباري و تسامح ديني ما وُضِع له است: «‌اختلاف شرايع از اختلاف خصائل پيامبران است بر وفق خصلت و خوي هر پيامبري شريعتي شد» (بهاء ولد،1367: 309) به عبارت ديگر مولانا با تأكيد بر تسامح ديني از اين اينكه اديان و ايدئولوژي ها ابزار خصومت باشند همگان را برحذر داشته و اديان را نه مخدوم كه خادم اخلاق و فضائل مي داند. (سروش،1385: 11)

اين روحيه تسامحي وتساهل در سلوك ديني كه تحت تأثيرغلبه انديشه هاي عرفاني مولانا بر انديشه هاي فقهي- كلامي اوست، آنچنان وي را به مداراي  اخلاقي و رفتاري كشانده است كه  ما را به  ياد نظريه  ماكياول (هدف وسيله را توجيه مي كند) مي اندازد.گرچه به دلیل اختلاف درخاستگاه فکری و آبشخور معرفتی، مولانا را نمی توان با ماکیاول و اندیشه اش مقایسه کرد؛ از آنجا كه در سلوك اخلاقي مولانا تعصبي بر روي عقايد مذهبي افراد وجود ندارد؛ اين نگرش در بن مايه هاي  فكري مولانا چندان قبيح وناپسند نمي نمايد. شاهد چنين مدعايي تقاضانامه اي است كه براي تاج الدين معتز نوشته است: «از روش مرد حاجت نيست پرسيدن، در هم نشينانش بنگرند واز مال نپرسيدن كه از كجا حاصل كردن، به مصرف خرجش نظر بايد كرد كه كجا خرج مي شود. هر انعام و لطف و مسامحت و پادشاهي كه ملك الامرا از اول و آخر در باب فرزند نظام الدين فرمود وفرمايد، خاصه در حق اين داعي فرموده است ودر حق فقرا مقبول و مبرور باد كه مال و تن او و عرض او از صغر تاكنون وقف فقراست واين به نوشتن راست نمي آيد.»(نامه22) روشن است پذيرش اين سخن مولانا از دید برخی مقبول نيست اما بايد توجه داشت كه لازمه روابط سالم بويژه در حالت گفتگوهاي فردي و قومي ايجاد فضاي اعتماد وتجسس نكردن در خصوصيات فردي واخلاقي ديگري است.

6- زبان و لسان مشترك: ازديگرمؤلفه هاي گفتگو به ويژه درحوزه قومي واجتماعي، زبان ولسان مشترك و همزباني دركنارهمدلي است.زبان و دل دو عضو از اعضاي انساني كه اولي ترجمان ديگر است ودريك نقش و كاركرد و در طول همديگر قرار دارند. (اللسان ترجمان اللب و بريد القلب)

مولانا در يكي از نامه ها به همزباني در مرتبه اي و همدلي در مرتبه ديگر ارج  مي نهد و هركدام از آن دو را در مراتب خاص آن، مهم و در خور اعتنا مي داند:«هركسي اكابر را به زباني و لغتي ستايند و محبت نمايند كه لغت و زبان هر قومي نوعي ديگر است ارمني به زبان ارمن و اصطلاح ارمن ستايد و ترك به زبان تركي.و وراي ظاهر لغتهاي مختلف، زبانهايي است كه تازي گوي زبان آن تازيگوي ديگر فهم نكند به صد ترجمان به سبب اختلاف روش آن هر دو اما ترك تازي را به ترجمان تواند فهم كردن»(نامه 8)

در اين نامه به صراحت از زبان و نقش آن در ارتباطات انساني اشاره مي كند و اصطلاح ارمن را براي ارمن و اصطلاح ترك را براي تركان هم سنخ مي داند و فهم زبان ديگري را شرط ارتباط گفتاري و نوشتاري تصور و تصديق مي داند. در كنار همين اصل به مسأله اساسي ديگري در روابط انساني اشاره مي كند كه آن فراتر از همزباني و درك زبان همنوع است و آن اختلاف ديد و روش و باور است و اين همان چيزي است كه مي توان به همدلي تعبير كرد: «گرچه صورت مقصر است در ادراك خدمت، اما به صفت مودت ومحبت و هواخواهي متصل است. ليس التزاور بقرب المكان بل التزاور بقرب الجنان»

7- عدم عجب وكبر نسبت به ديگري ازنظرجنس،‌زبان،نسب،تاريخ و... : اگر نگوييم از ويژگي هاي ذاتي و جوهري هر انساني ـ جز خواص ـ غرور و عجب اوست، كم از آن مي توان يكي از صفات بارز و بالقوه و عارضي او باشد. تكبر و غرور در معني منفي آن وقتي بر انسان عارض مي شود كه امر بر انسان مشتبه شود و خود را در مرتبه و موقعيتي ببيند كه نيست و حتي اگر هم باشد ايده آل ها و بايدهاي او فراتر از هستي هاي او است. لذا برخي يكي از تفاوت هاي آدم (انسان نخستين) با ابليس را همين مسأله[8] و غرور و عجب را گناهي شيطاني مي دانند. مولانا در مكتوبات خود به اين دقيقه اشاره مي كند و صراحتاً و با تأسي از آيه قرآن«فلينظر الانسان مم خلق، خلق من ماء دافق»(طارق:آيه 5-6)  انسان را به تأمل در پيشينه ي خود و آنچه از آن ساخته شده است دعوت مي كند و از غرور به معناي عام و مطلق آن برحذر مي دارد: «آدمي در دولت و رفعت بر مثال خاكي است كه بادش در ربايد و به بلندي برد ساعتي كه الدنيا ساعه باز به حضيض اجل به زمين فروگذارد خنك آن خاكي كه چون بالا برآيد بر مركب باد، خويش فراموش نكند و بداند كه من همان خاك بي دست و پايم و اين بلندي و اين باد عاريتي است. خنك آن خاك كه در بلندي خويشتن شناس بود و گويد خداوندا من همان خاكم خويش را غلط نكرده ام و ترا دانم كه خداوندي و بلندي آن توست.» (نامه 112)

در جايي ديگر نيز ترك غرور و غفلت را باعث وصال به كمال مطلوب مي داند و مي گويد: «بسا سليم دلان به اخلاق مذموم راضي و راغب شوند كه فلان همچنين است و فلان آغاز كرد اگر اين صفت منكرتر از عمي و مخنثي نبودي سبب بعد نبودي كه در اين راه بسيار اعمي و مخنث راه يافته اند چون رو آورده اند به ترك مني و غفلت» (نامه 67) همچنين در نامه هشتم در بيان ترك عجب و غرورِ حاصل نگاه به جنس و نسب و ... همگي را از يك نفس و جان مي بيند و نتيجه چنين باوري را صلح و صدق مي داند: «در نظر تحقيق؛ ما همه يك نفسيم ما خلقكم و لابعثكم الا كنفس واحده و هر عضوي كه رئيس تر است اوواقف تراست براين اتحادلاجرم همه صدق است نه رنگ،همه صلح است نه جنگ»(نامه 8)

8ـ سنخيت و جايگاه فرهنگي مشترك در گفتگو: جنسيت و در معناي عميقتر، سنخيت تمثيلي است كه مولانا در داستان معروف حكيم و زاغ در مثنوي آورده است. مولانا در مثنوي اين حكايت را نقل كرده و از آن چنين مستفاد مي شود كه در روابط انساني نيز چنين اصلي حاكم و ساري است. در مكتوبات نيز (نامه 11) در بيان و تشريح اصل «السنخيه عله الانضمام» بر آن است كه قدر و مرتبت هر انسان به مرتبت و مقام همنشين و همراه اوست و مي گويد: «از صفاي جوهر محب باشد كه محبت او بر جوهر لطيف افتد زيرا هركه هست در هجده هزار عالم هر يك محب و عاشق چيزي است شرف هر عاشق به قدر شرف معشوق است، معشوق هر كه لطيف تر و ظريف تر و شريف جوهرتر، عاشق او عزيزتر، ... مرغ روز را بر مرغ شب ترجيح است چندانكه نور را بر ظلمت كه آن عاشق آفتاب است و مرغ شب عاشق ظلمت» (نامه 11)  وحتي بر آن است كه بيان و كلام هر شخصيت پيرو تبعي ازمقام و شخصيت اوست:(سنخيت شخصيت ، بيان و كلام) «هر كز نسب بلند زايد// او را سخن بلند بايد»(نامه 78)

مولوي مسأله سنخيت را حتي از عالم ماده فراتر برده و بر آن است اين اصل در عالم فراناسوتي و ماوراءطبيعي هم ـ هرچند در مراتبي خاص منقطع مي گردد ـ ساري و جاري است: «چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه روز قيامت در آن سياست و زلازل هيبت و نفسي نفسي،‌ همه خويشاوندي ها بريده شود و از همديگر، خويشاوندان گريزند و روي گردانند كه بر وجه وقت خويش است الا آن خويش و پدري و فرزندي و برادري كه از بهرالله را بوده باشد زلزله قيامت آن خويشي راهرگز نبرد، همديگر را جويند و پرسند و به قدر و مقام و مرتبت خود دست گيرند كه الاخلاءيومئذ بعضهم لبعض عدوالا المتقون» (43/67) (نامه 38)

9- انسان سالاري و عشق به مقام انسان و كرامت او: از مجموعه مكتوبات مولانا، تقريباً نيمي از آن براي امرا، حاكمان و صاحبان قدرت نوشته شده است كه با تأمل و تدبر در مقدمه اين نامه ها؛ دو اصل و نكته به عنوان فصل الخطاب به مخاطب عرضه مي شود كه يكي از آن اصول توجه به كرامت انساني و مقام اوست. مولوي در اين دسته از نامه ها به حاكمان عرضه مي دارد كه خلق و مردم، عيال و خانواده خداوندند و از قول نبي اكرم، گرامي ترين مردمان را نزد خداوند كسي مي داند كه در حق انسان ها، پر منفعت تر باشد: «قال نبي الخلق عيال الله فاحب الناس الي الله و اعزهم و اكرمهم انفعهم لعياله» (نامه 9) و از ممدوح و صاحب قدرت مي خواهد دركنارتعظيم وتكريم شعائر الهي، نسبت به خلق خداوند به ويژه انسان به عنوان عصاره ي نظام آفرينش شفقت بورزد: «اخبار سار و سيرت خوب و احياي خصال نيكو كه سبب سعادت آن جهان بدان باز بسته است و «هو التعظيم لامر الله و الشفقه علي خلق الله»برتواترمي شنويم خيرات شما را» (نامه 145)

     وي دائماً بر برانگيختن شفقت ومحبت در انسان ها تأكيد دارد: «اگر درخور شوق و محبت و ايتلاف قلوب به مكاتبات نبشته شدي هر روز، نامه اي مطول از اين داعي بدان ولي الانعام رسيدي وليكن عقل فتوي نمي دهد كه در تصديع و ابرام مفتوح باشد و الموده كنز و الكنز بالاختفا اولي وان كانت المحبه لا تخفي...«من القلب الي القلب روزنه» اين محبت مستدام باد كه«احب الاعمال عند الله تعالي وافضلها الحب في الله تعالي»(نامه 12) لذا مولانا اگر چه در ظاهر مطالب و مضاميني را بيان  مي دارد ـ قبلاً اشاره شد ـ كه بيان و زبان آن برهم شكننده تصور و تصوير ايده آلي مولانا در ذهن خواننده است؛ در باطن و حقيقت امر همان مطالب و حقايقي را بيان مي دارد كه به زبان ديگر و هنري تر در مثنوي بيان داشته است و آن توجه و اهميت به مقام انسان و كرامت اوست و غير مستقيم از مخاطب و گيرنده نامه ها مي خواهد تا نسبت به خلق شفقت ورزند و تمام انسان ها و خادمان خود را عيال خداوند بدانند.

10- وجود تقوا و خويشتن داري (عدالت) در گفتگو: عنايت به رعايت تناسب و اعتدال و كميت كلام و پذيرش اين اصل است كه حد وسط و عدل در گفتگو و كلام چه معنايي دارد؛ ازاصول گفتگو است. از آنجايي كه تعريفي جامع و مانع از عدل و حد وسط ‌داده نشده- كه مورد پذيرش همگان باشد- تعيين عدالت در كلام هم دشوار است. به همين جهت مولانا در يكي از نامه ها رعايت تناسب در بيان را امري نسبي مي داند و «حد وسط نطق و كلام و اينكه كجا و كي و در مقابل چه كسي بايد سخن گفت» (نامه129) را متغير مي داند و در شرايط مختلف و با توجه به مواضع متفاوت، حكمي خاص براي آن قائل است؛ چراكه محيط نگرشي كه شخص را احاطه كرده است، اثري تعيين كننده و قطعي در شكل گيري رفتار وگفتار فرد دارد، چنانكه در اين نامه گفتار از يك نوع را در موضعي حرام و در جايي ديگر حلال مي داند: «سخن دراز كسي گويد كه آنچه مقصود اوست به زبان نتواند آوردن و در كلام زبان و دهان گنجد آن سخن كه در زمين و آسمان نمي گنجد. حرام دارم با مردمان سخن گفتن / و چون حديث تو آيد سخن دراز كنم» (نامه 129)

به همين دليل در نامه ها و ساير آثار مولانا به نسبت اينكه مخاطب و سويه ديگر كيست و در چه موضع و مقامي قرار دارد لحن، سبك، كميت و كيفيت كلامش در حال نوسان است. چنانكه در برخي از نامه ها و مواردي كه گله و شكوه اي در آن پنهان است لحن و سبك سخن، تند و شديد و از نظر كميت نيز طولاني تر از ساير نامه ها است. (ر.ك: نامه 52)

 

 

نتيجه و فرجام سخن:

              از ميان آثار مولانا، مكتوبات او به دلايلي خاص ـ كه در مقاله بدان پرداخته ايم ـ بيان كننده سیمای واقعي (Realism) و طبيعي ملاي روم است. ازآنجا كه يكي از راه هاي شناخت وتحليل شخصيت انسان توجه به نحوه تعامل وگفتگوي او با ديگران است، نگارندگان بر آن شده اند تا با بررسي وتعمق در مكتوبات او(گفتگوي مكاتبه اي) – كه شامل 150 نامه به عوام وخواص است- شخصيت مولانا را جداي از نگاه ماورايي ديگران به او- كه غالباً محصول نگاه آنان به مثنوي وغزليات است - به نمايش گذارند.  لذا نتايجي را كه به دنبال  چنين نگرش به مؤلفه هاي گفتگو در اثر گفتارگونه ي مولانا به دست آمده، به شرح ذيل مي توان ارائه داد:

1-    مولانا جز به ضرورت با ديگران سخن نمي گفت و نامه هاي او به ديگران نيز- كه اغلب براي كمك به حل مشكل اطرافيان نوشته شده - مؤيد اين مدعا ست.تلاش او در برآوردن نياز هاي ضروري وحل مشكلات اجتماعی، مالي وخانوادگي اطرافيان، نشانگر يك شخصيت آگاه و فعال اجتماعي است و اين برخلاف تصور شخصيت عزلت گزين سجاده نشين واعظي است كه در ديگر آثارش از او سراغ داريم.

2-    توجه به من قال به پيروي از سنت حاكم بر ادبيات ايران- كه همواره با غلبه ايدئولوژي قدرت در گفتار ديگران همراه است- برخلاف نظر سنت كه بر شعار«انظر الي ما قال لاتنظر علي من قال» تأكيد مي ورزد،ازجمله ضعف هاي تئوريك مولانا درگفتگو است .

3-    نگاه مثبت مولانا به زنان وتعريف وتمجيد از آنان-كه كاملاً با هنجار آن روزگار و نگرش خود او در مثنوي وغزليات متفاوت است- وجه ديگري از شخصيت حقيقي مولانا در مكتوبات است.

4-    عقيده  مولانا در باب رعايت عدالت در گفتگو نيز قابل توجه است. وي رعايت تناسب درگفتاررا نسبي و براساس اينكه «كي وكجا» و اززبان «كه» ودرمقابل چه كسي بيان مي شود، متغير مي داند. به همين دليل در نامه هاي او به نسبت اينكه مخاطب او چه كسي است ودر چه موقعيتي قرار دارد، لحن وسبك ، كميت وكيفيت سخن او در نوسان است.

5-    تأكيد بر وحدت انبياي الهي وجدا نبودن آنان از يكديگر كه يادآور ومتأسي از اصل قرآني«لا نفرق بين احد من رسله» است، از مؤلفه هاي اساسي وبسيار پايه اي در نگرش مولانا است. به عقيده مولانا داشتن روحيه  تسامح وتساهل ديني، انسان را ازبرخوردهاي متعصبانه وانعطاف ناپذيرعقيدتي درگفتگو بازمي دارد به گونه اي كه او را قادرمي سازد تا دربرابر سخنان مخالف تأمل كند و مدبرانه سخن بگويد. بر مبناي چنين نگرش تسامحي است كه مولانا در مكتوبات دايره مدارا با ديگران را به حدي گسترده مي گرداند كه آشكارا برخي هنجارها ي ديني را مي شكند وعمل افراد را صرف نظر از حسن وقبح فاعلي وفكري مقبول مي داند.

6-    رعايت آداب گفتگو وحفظ حرمت انسان ها در محور افقي(دو همسطح) ودر محور عمودي(از بالا به پايين يا بلعكس) از توصيه هاي مهم مولانا در گفتگوست.

7-    بدبين نبودن وسوء ظن نداشتن به سويه ديگر در گفتگو با پيروي از اصل«ان الظن لايغني عن الحق شي» و«ان بعض الظن اثم» از جمله توصيه هايي است كه مولانا به صغير وكبير ورعيت وحاكم بيان مي دارد كه نمونه اعلاي آن نامه 118 است كه در متن مقاله به آن اشاره شد. اين درحالي است كه مولانا در مثنوي مطابق سخن پيامبراكرم(ص) سوءظن را مقدمه حزم دانسته است.

8-    تأكيد برخردورزي وستايش ازعقلي كه آن را «عزيزترين اوليا ودشمن ترين اعداي نفس»مي داند در كنار نفي عقل دنيا طلبي كه مايه ي شح نفس است؛از بن مايه ترين سخنان مولانا در گفتگوي دوجانبه است. درواقع مولانا با دفاع ازعقلي كه كاركرد مستقيم وتأثيرگذاردرزندگي بشر دارد،تصويري واضح ترازعقل وخرد نسبت به مثنوي وغزلياتش براي مخاطبان ارائه مي دهد.

9-    در نگاه اوسنخيت وجايگاه مشترك فرهنگي واجتماعي از مقدمات آغازگفتگو و پيشرفت كلام است به گونه اي كه بيان وسخن هر فردي را پيرو وتبعي از مقام وشخصيت اجتماعي او مي داند.

10-داشتن زبان مشترك در كنار همدلي وهم حسي از لوازم گفتگوي دوجانبه است كه مولانا- همانند مثنوي - درمكتوبات نيز به آن تأكيد مي ورزد.

11-مولانا عجب وغرور را مانع تعالي و وصول به كمال مطلوب مي داند ودر اين مورد بي توجهي به جنس ونسب و... را باعث صلح وصفا مي شمرد. لذا انسان دوستي وتوجه به كرامت انساني از توصيه هاي فراگير مولانا ست؛چراكه وي اين قول نبي(ص) را كه «گرامي ترين شما پر منفعت ترين شما به مردم است» شعار خويشتن قرار داده است وهمواره جناح حاكم و صاحبان قدرت را به شفقت و مرحمت به خلق(عيال مردم) فرا مي خواند.

پي نوشت:



1- «عقل كل از جزء پذيرا نيستي / گر تقاضا بر تقاضا نيستي //  چون تقاضا بر تقاضا مي رسد / موج آن دريا بدينجا مي رسد //  پير دامن را ز گفتگو فشاند/ نيم گفته در دهان ما بماند» (مثنوي)            

2- مولانا عمده ترين متقاضي بيروني نوشتن نامه ها را ترفيع و تدفيع حوائج خلق مي كند: « سلام و خدمت مطالعه فرمايد و از نبشتن مكاتبات براي حوائج خلق ملول نشوند كه ...» (نامه 121) 

3- به عنوان نمونه در بيان سلام و دعا در نامه 137 مي گويد: «تحف دعا و ثنا و با كوره بوستان خلوت سحرگاهي كه در عرصه بهار سينه رويد كه از صرصر خزان يوسوس في صدور الناس منزه و مبره باشد بر دست بريد سبكرو دل كه او را جبال و قفار و بحار مانع نگردد و فقدان زاد و مطيه حائل نيايد بدان حضرت معلا و عقبه آسمان آسا فرستاده مي آيد.»

5- «‌حق تعالي عليم است و به غايت افزون تر خجلم و شرمسارم از ابرام در تصريح مكاتبات به خدمت ملك الامراء الشرف بالعلم و المزين بالحلم و … معين الدين پروانه  …» ( نامه 116)

4- مولانا در مثنوي وغزليات  غالبا از برتري مرد ها نسبت  به زنان سخن مي راند به گونه اي كه زنان را مظهرنفس اماره، دستيار شيطان وناقص عقل مي داند.اين درحالي است كه نگاه او به زنان در مكتوبات كاملا با آن متفاوت است و نامه هاي او به زنان وتمجيد وتعريف از آنان در نامه هاي چون نامه 82 ، 128 و 139 حقيقت ديگري را از بن مايه هاي فكري مولانا براي ما بازگو مي كند.به عنوان مثال در نامه 139 بانويي را با القاب«فاطمه العصر ، خديجه الدوران، ومريم الزمان» مي ستايد.

6- همچنين در نامه 92 آورده است: «توقع است كه اين ضعيف را معذور دارد اگر اجابت نكرد دعوت آن پادشاه را والتماس او را كه عذرها بود ومانع ها كه امكان نوشتن نيست اگر دولت يار آيد وايام فراق به كنار آيد به مشافهه گفته آيد... .»

7- درباره آثار منثور مولانا بويژه مكتوبات او با اين نگاه – كه قرابت نزديكي از نظر ساختاري با مسأله گفتگو دارد- تحقيقي صورت نگرفته است.

8- در نگاه نخست و از نظر نوع عمل هر دو ـ آدم و ابليس ـ دچار خطا و تقصير يا قصور شدند با اين تفاوت كه آدم بدون عجب و غرور، در حالي كه سر به زير مي اندازد ربنا ظلمنا انفسنا مي گويد و عمل را به خود منسوب مي دارد ـ بدون جدل و استدلال شيطاني ـ ابليس عمل خود را به خداوند نسبت مي دهد و خداوند را عامل گمراه و اغفال خويش مي داند (رب بما اغويتني …) و از خود دم مي زد و «من» را ورد زبان خويش مي داشت:

«گفت دائم ياددارت اين سخن               من نگو تا تو نگردي همچو من» (مثنوي معنوي)

 منابع و مآخذ:

1- برتنس،هانس؛ مباني نظريه ادبي؛ترجمه محمد رضا ابوالقاسمي،چاپ اول،تهران:انتشارات ماهي، تهران، 1384

2- بهاءالدين ولد؛ معارف؛چاپ اول،تهران:انتشارات مولي، ‌1367

3ـ پورنامداريان، تقي؛ در سايه آفتاب؛چاپ اول،تهران:انتشارات سخن، 1380.

4- جلال الدين رومي؛ مكتوبات؛تصحيح‌ توفيق سبحاني،چاپ اول،تهران:نشر دانشگاهي، ‌1371.

5ـ-----------؛ مثنوي معنوي؛ با شرح وكوشش كريم زماني،چاپ پنجم،تهران:انتشارات اطلاعات، 1377.

6- حداد عادل، غلامعلي؛ارزش ادبي مكتوبات؛نامه فرهنگستان،دوره 5،  شماره 3،‌ ،ص1381 ،ص5-26.

7ـ حسن زاده آملي، حسن؛‌ نامه ها برنامه ها؛چاپ چهارم،قم: نشرقيام ، 1379.

8ـ سروش، عبدالكريم؛ مقاله رساله در مدارا؛ مجله مدرسه، سال2، شماره4، 1385.

9- سميعي گيلاني،احمد؛ مقاله مكتوبات جلال الدين رومي؛ مجله نشر دانش ، ش دوم، 1371.

10-كريمي، يوسف؛ روانشناسي اجتماعي؛چاپ دوازدهم،تهران:انتشارات ارسباران، 1382.