ارجاع نویسنده معروف معاصر به مقاله مشترک بنده و دکتر بیگدلی

روزنامه
شرق/کد خبر: 2064/ تاریخ خبر: ۱۳۹۳ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت

 

            سال 1365؛ نویسنده ای جوان به نام محمد محمدعلی، مقابل احمد شاملو نشسته و از او می پرسد که ادبیات ما «در کجای جهان ایستاده» است. چندسالی است که گفت وگویی از شاملو در جایی منتشر نشده است. شاملو با محمدعلی از ادبیات ایران می گوید. ساعدی را پیشکسوت مارکز در رئالیسم جادویی می خواند. کلیدر دولت آبادی را می ستاید. از کارهای مختلف و متنوعی که در عرصه ادبیات انجام داده سخن می گوید. از ترجمه، از کتاب کوچه و از رمانی اتوبیوگرافیک به نام «میراث» که کسی به بهانه گفت وگو از او ربوده است، و از مهاجرت که جمله اش در این باره تیتر می شود و گل می کند: «من اینجایی هستم، چراغم در این خانه می سوزد>> گفت وگو اما سال ها در ارشاد می ماند و تنها بخشی از آن در شماره ای از مجله آدینه چاپ می شود. آنچه قرار است در قالب کتاب منتشر شود متن کامل این گفت وگو است همراه با دو گفت وگوی دیگر با مهدی اخوان ثالث و محمود دولت آبادی. این کتاب سرانجام با تاخیری شش ساله در سال72 منتشر می شود. سال 1393؛ در کتابفروشی کتابسرای تندیس، محمد محمدعلی با کارنامه ای پربار و متنوع از رمان و مجموعه داستان و دیگر فعالیت های ادبی پشت میزی نشسته است و با حوصله به سوال های من که بیشترش درباره مصاحبه اش با احمد شاملو است، پاسخ می دهد. مصاحبه ای که نزدیک 30سال از انجام آن می گذرد و می خواهم بدانم در این فاصله 30ساله، پاسخ محمدعلی به برخی از آن پرسش هایی که با شاملو در میان گذاشته، چیست. ادبیات امروز ایران را چطور می بیند و به باور او ادبیات ما اکنون در چه نقطه ای ایستاده است. چند سالی در ایران نبوده و حالا که برگشته طبیعی است یکی از پرسش ها همان باشد که او درباره اش از شاملو پرسیده و پاسخ شاملو را تیتر کرده است. پاسخ محمدعلی البته با پاسخ شاملو متفاوت است و تجربه اش از مهاجرت، تجربه ای دیگرگونه. این روزها انتشارات کتابسرای تندیس، علاوه بر چاپ کتاب «شاملویی که من می شناختم» که چاپ گفت وگوی محمد محمدعلی با شاملو، به صورت مستقل و همراه با مقدمه و موخره ای از محمدعلی درباره شاملو و حواشی این گفت وگو است، چند کتاب دیگر محمدعلی را نیز تجدید چاپ کرده است، که مجموعه داستان های «دریغ از رو به رو» و «بازنشستگی»، «مشی و مشیانه»، «جمشید و جمک»، «آدم و حوا» و «از ما بهتران» از این جمله است. گفت وگو با محمد محمدعلی را می خوانید.

            ... یکی از پرسش های شما از شاملو درباره ادبیات دهه40 و مقایسه آن با ادبیات روزگاری است که مصاحبه در آن انجام شده. سوالم به طور ویژه تر درباره ادبیات داستانی است. الان که از مصاحبه با شاملو این همه سال می گذرد و به آنچه آن زمان ادبیات معاصر نامیده می شد، آثار بسیاری افزوده شده، نگاه شما به این ادبیات، در قیاس با گذشته چگونه است. آیا قدمی روبه جلو برداشته شده؟

            من ادبیات داستانی سال های اخیر راباوجود کاستی هایش جریانی رو به رشد و پیشرفت می بینم. البته یک گام به پیش و گاه دو گام به پس داشته است، اما به هررو خود را موظف می دیده است روبه جلو برود. گاه می توان حدس زد بعضی آثار خود را به کری وکوری و گنگی زده اند تا حقایق اجتماعی، سیاسی، اقتصادی را نشنوند. من البته با توجه به حوادث غیرادبی که بر ادبیات و شخصیت های ادبی فرود آمد به آن آثار حق می دهم (البته تا حد مجاز یک هنرمند) ولی اینکه تعداد زیادی از آثار تهی از نشان دادن سمت وسوی وظایف اجتماعی باشند، از نظر من پسندیده نیست. افراط و تفریط در سیاست و اجتماعیات و اقتصادیات در هنر پسندیده نیست. از آن ناپسندتر تهی بودن ادبیات داستانی از همین مقوله هاست. کسی منکر به کارگیری شگردهای مدرنیستی و پست مدرنیستی در آثار نیست، یا پرداختن به زبان و یافتن زبانی تازه و... اما به باور و یقین من غافل شدن از پرداختن به دیگراجزا و عناصر داستان از جمله ایجاد تعلیق و هول و ولا و صحنه پردازی های درست درام هم کار درستی نیست. گاه احساس می کنم داستان نویس، میانه راه یادش رفته آمده داستانی بگوید. از بس به فرم و شکل می پردازد، مضمون و محتوا را فراموش می کند. فرم و شکل خوب در کنار مضمون و محتوایی روشن و خوب جلوه بیشتری دارد. فرم های بیانی زیبا در کنار مضمون و محتواهای کمرنگ و بیرنگ، به داستان لطمه می زند و داستان نویسی ما را دو گام به پس می برد. از خواص ادبیات داستانی بازتاب دهندگی حوادث سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است. این ویژگی بازتاب دهندگی از خواص بارز ادبیات داستانی است. این سخن به آن معنا نیست که مثلا شعر یا نقاشی یا سینما و دیگرهنرها چهره و منش سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را بازتاب نمی دهند، اما ادبیات داستانی به دلایل گوناگون از جمله به این دلیل که یکی از مردمی ترین هنرها و حرفه های هنری است، گویی این وظیفه را در خود دارد. البته تئاتر هم از این ویژگی برخوردار است. چون سروکارش با واقع گرایی بیشتر است. این ویژگی ها در آثار هر عصر و دوره ای دیده می شود و اگر با چشم جامعه شناسی نگاه کنید بر این اساس می توان حتی هر دهه را از دیگردهه ها تمییز داد…

بطورکلی ما اکنون در ادبیات داستانی، در کدام نقطه ایستاده ایم و آیا توانسته ایم
ادبیاتی متکی به ویژگی ها و پیشینه فرهنگی خودمان خلق کنیم؟

            دارد اتفاقات خوبی می افتد. همین  که طی 10، 20سال اخیر تعداد نسبتا قابل توجهی از آثار نویسندگان ایرانی (اعم از ساکن ایران و خارج) دارد ترجمه می شود و ناشران نسبتا خوبی آنها را چاپ می کنند، نشانه خوبی است که بتوانیم هویت داستان نویسی خود را بهتر بشناسیم و این قدم اول است. متاسفانه ما باوجود تلاش های فراوان کمترنتیجه می گیریم و این بلافاصله برمی گردد به همان شناخت خود و یافتن هویت فرهنگی خود. یعنی یافتن هویت ایران شرقی در مقابل هویت اروپای شرقی و غربی. اگر به خودشناسی برسیم قطعا اتفاقات بهتری هم می افتد. من ناامید نیستم. شاید همان آثار ترجمه شده به ما کمک کند دریابیم جهان به ما چطور نگاه می کند تا خودبه خود به شناخت برسیم. البته کار آسانی نیست. برای من به عنوان یک ایرانی و مثلا با پیشینه ای دو هزارو500ساله (نگاه کنید به هرودوت و دیگر تاریخ نویسان غربی) و زندگی در جهان اسلام و شیفتگی به غرب و انقلاب مشروطه و ایجاد پارلمان غربی و ده ها تناقض آشکار و پنهان دیگر، کار یافتن هویت امروزی را بسیار مشکل کرده است.

            یکی از ویژگی های رمان های شما،استفاده از بن مایه های اساطیری است. جدا از سه گانه روز اول عشق (آدم و حوا- مشی و مشیانه و جمشید و جمک) که در آنها به طور مشخص و مستقیم به اسطوره پرداخته اید، در رمان های دیگرتان هم اسطوره به شکلی پنهان تر در لایه های زیرین اثر حضور دارد.
به نظرتان ادبیات معاصر ما به طورکلی چقدر به بن مایه های اساطیری توجه نشان داده است؟

در پاسخ به این سوال، شما را ارجاع می دهم به مقاله ای خواندنی از دکتر سیدعلی قاسم زاده و دکتر سعید بزرگ بیگدلی با عنوان «عمده ترین جریان های رمان نویسی معاصر در انعکاس روایت اسطوره ای». این مقاله در سال1389 در شماره اول فصلنامه تخصصی پیک نور چاپ شده و بهتر آن می دانم که در پاسخ به سوال شما چکیده ای از آن مقاله را نقل کنم. در این مقاله جریان های رمان نویسی فارسی در روی آوردن به روایت های اسطوره ای به چند دسته طبقه بندی شده. دسته اول، آثاری هستند که با رویکرد رومانتیک به اسطوره پرداخته اند و بیشتر محصول لحظه های تاریخی پس از شکست نهضت های مردمی، سرخوردگی در برابر تحولات جدید یا مدرنیته و احساس شکست آرمان های روشنفکرانه هستند. از این جمله است <<پروین دختر ساسان>> و <<مازیار>> صادق هدایت، <<بیژن و منیژه>>علی اصغر رحیم زاده صفوی و <<سووشون>> سیمین دانشور. دسته دیگر رمانهایی هستند که به شیوه های سوررئالیستی و رئالیسم جادویی نوشته شده اند و در آنها وعی گرایش به فرهنگ بومی و بازگشت به اساطیر و احیای آنها در عصر حاضر وجود دارد؛ مثل«بوف کور»صادق هدایت، <<یکلیا و تنهایی او>> از تقی مدرسی <<رازهای سرزمین من>> رضا براهنی، <<گاوخونی>>جعفر مدرس صادقی، <<پیکر فرهاد>> عباس معروفی و <<الف دال میم»مهدی حجوانی. گروه دیگر، مدرنیست ها هستند که در استفاده از اسطوره رویکردهای متفاوت دارند یک رویکرد این است که در برابر فقدان قطعیت در عصر جدیدو پیچیدگی های سردرگم کننده عصر حاضر به دنبال واقعیتی ماندگار و پناهگاهی آرام برای اندیشه های خود هستند و از این رو به اساطیر گذشتگان رجوع می کنند. رویکرد دیگر، بیان مشکلات دوران معاصر از ورای روایات اساطیری و نزدیک کردن اسطوره به زمان و مکان حاضر است. گروهی نیز به اسطوره زدایی و شالوده شکنی از اساطیر دست زدهاند و اسطوره را در مواجهه با دگرگونی های عصر جدید به سخره گرفته اند مثل<<آرش در قلمرو تردید>> از نادر ابراهیمی. از دیگر آثار مدرنیستی که در آنها اسطوره با رویکردهای مختلف حضور دارد می توان به <<سمفونی مردگان>> عباس معروفی، <<جمشید و جمک>> و <<مشی و مشیانه>> هردو از محمد محمدعلی، <<بیژن و منیژه>> جعفر مدرس صادقی و <<نوشدارو>>ی علی موذنی اشاره کرد. جریان دیگری که در آن گرایش به نگارش روایت های اسطوره ای بیش از همه جریان های دیگر است، جریان پسامدرنیستی است. از منظر پسامدرنیست ها اسطوره باید از متن قبلا نوشته شده برگزیده شود، به شکل دیگری درآید و به طریق کنایه ای بازتفسیر شود تا به این وسیله فراموش نشود؛اما دلیل دیگر شاید این باشد که باور دارند، واقعیت های پذیرفته شده امروزه در حقیقت داستانهایی هستندکه ما درباره گذشته ساخته ایم. رمان های <<قصه تهمینه>> محمد محمدعلی، <<سالمرگی>> اصغر الهی، <<یکی از اصحاب کهف>> فریده رازی و داستان <<مونس مادر اسفندیار>> امیرحسن چهلتن در مجموعه <<چیزی به فردا نمانده است>> نمونه هایی است از این دست. همچنین آثاری از رضا براهنی، عباس معروفی،ابوتراب خسروی و محمدرضا کاتب را هم می توان در همین گروه قرار داد...

برای اطلاع بیشتر رجوع فرمایید:

http://www.google.com/url?sa=t&rct=j&q=&esrc=s&frm=1&source=web&cd=1&ved=0CB0QFjAA&url=http%3A%2F%2Fsharghdaily.ir%2F1393%2F02%2F15%2FVijeh%2FRTF%2FSharghNewsPaper_2061.rtf&ei=BJZ1VdmNJImsU9WSgdAN&usg=AFQjCNGlEagECsSm-rjJURXkO_gEg5lsMg&bvm=bv.95039771,d.d24

  http://sharghdaily.ir/1393/02/15/Vijeh/RTF/SharghNewsPaper_2061.rtf.یا

 

/ 2 نظر / 142 بازدید
نیلوفر

خوشحال ترین مردم روی زمین آنهایی نیستند که هیچ مشکلی ندارند، بلکه کسانی هستند که یاد می گیرند چگونه با کمبودهای زندگی کنار بیایند.

دانشجوی ارشد

با سلاو خسته نباشید و آرزوی توفیقات بیشتر