آشنایی با مکتب کلاسی سیزیم

کلاسی­سیزم

 1-    تعریف کلاسی سیزم

اولین جریان ادبی که در اروپا زمینه ساز تحول فرهنگی و هنری گشت مکتب کلاسیسیزم بود. این مکتب ادبی که در دوره رنسانس اروپا با توجه به اصول و مبانی فرهنگی، هنری و ادبی یونان و روم باستان سر برآورد، نه تنها در عالم ادبیات بلکه در معماری، موسیقی و پیکرتراشی و . . . نیز تأثیر عمیقی برجای گذاشت.

ریشه لغوی این مکتب را باید در واژه کلاسیس (Classis) جستجو کرد. کلاسیس در لاتین به معنی طبقه، گروه و بخش است که عالمان شاغل در کتابخانه معروف اسکندریه به کار می بردند.(1)

از مشتقات این واژه «Classic» است. کادن در مورد معانی لغوی آن می گوید:

«چندین معنا از آن دریافت می شود ولی معانی اصلی آن عبارت است از: الف) از رده و منزلت نخستین. ب) متعلق به ادبیات یا هنر یونان و روم. ج) نویسنده یا اثر ارزشمند و دارای برتری مورد قبول.»

اصولا نویسنده کلاسیک (Scriptor classicus) برای فرادستان جامعه می نویسد و نویسنده عوام (Scriptor proletarius) برای لایه های فرودست اجتماعی می نگارد. اصطلاح کلاسیک تدریجا در نزد رومیان معنایی معادل «نویسنده درجه یک» پیدا کرد و در قرون وسطی نیز به معنی نویسنده ای بود که درس می خواند بی آنکه استعدادش مد نظر باشد. در دوران رنسانس فقط آثار بزرگ مؤلفان یونانی و لاتین از قدر اول اهمیت برخوردار بود و آرمان انسانگرایانه این نظر را باب کرد که نویسندگان چیره دست کلاسیک به کمال هنری دست یافته اند. امروز ما کلاسیک را در مفاهیم زیر به کار می بریم: الف) درجه یک و برجسته. ب) باستانی. ج) مثالی و نوعی.(2)

با عنایت به تعریف کادن و نظریه پردازان دیگر می توان چنین نتیجه گیری کرد:

از آنجا که در نظر منتقدان قرن هفدهم نویسندگان یونان و روم باستان برجسته ترین و برترین نویسندگان هستند و آثار آنان را می توان در بالاترین مرتبه تقسیم بندی آثار ادبی قرار داد بنا براین کلاسیک مکتبی است که به ادبیات یونان و روم کهن توجه ویژه دارد و آثار کلاسیک آثاری هستند که از اصول و قواعد حاکم بر ادبیات آن دوران پیروی می کنند.(3)

اگرچه واژه کلاسیک در معنی وسیع خویش می تواند به کلیه آثار برجسته و ممتاز  یک کشور که نمونه و مثال ملی آن است اطلاق شود، در کاربرد اصطلاحی خود به مکتبی گفته می شود که پیش از پیدایش سایر مکاتب ادبی در قرن هفدهم فرانسه به وجود آمد و از ادبیات یونان و روم تقلید می کند. بنابراین در آغاز عصر روشنگری اروپا همچون عصر یونان و روم قدیم به معیارهای زیبا شناسانه عقلی ارسطویی- افلاطونی توجه خاصی شد بدین قرار توجه هنرمند عصر رنسانس در کل به هنری است که واقعیت زمینی را با اصول زیباشناختی عقل یونانی می سنجد و بیان می کند.(4)

2-    تاریخچه کلاسیک

«در قرن دوم میلادی آولس جلیوس (Aulus-Gellius) محقق رومی، نویسندگان را به دو گروه نویسندگان کلاسیک و نویسندگان عامه تقسیم نمود. او نویسنده کلاسیک را کسی می دانست که آثار او از نظر طبقات فرادست جامعه درخور خواندن باشد. به تدریج صفت معنی وسیع تری یافت و به آثاری اطلاق شد که شایسته تدریس در کلاس و قابل استفاده برای تربیت نسل جوان باشد. این نویسندگان که آثارشان به عنوان نمونه و سرمشق برای دانش آموزان پیشنهاد می شد، طبعا از بهترین نویسندگان به شمار می رفتند و کلمه کلاسیک نیز معادل برتری تردید ناپذیر اثر شمرده شد. اثار برتر، به خصوص از نظر معلمان آثاری هستند که با گذشت قرن ها و دوران ها اهمیت و ارزش خودشان را حفظ کرده اند و به همین دلیل در اغلب زبان های امروز اروپایی آثار کلاسیک همان آثار قدیم هستند اما در کنار آن نویسندگان جدیدی را هم که آثارشان شایستگی قرار گرفتن در کنار آثار بزرگان قدیم را پیدا می کند، نویسندگان کلاسیک و آثارشان را کلاسیک های ادبیات می نامند؛ مثلا آثار تولستوی، گوته و پروست را کلاسیک های ادبیات روسی، آلمانی و فرانسوی می نامند».(5)

در قرون بعد به مرور کلمه با آن که واجد مفهوم ارزشمندی ادبی بود از سوی نویسندگان رمانتیک که داعیه دار نوآوری بودند نوعی سرزنش نیز تلقی می شد.(7)

3-    چگونگی پیداش مکتب کلاسی سیزم

هیچ مکتب ادبی به وضوح از درون آثار بیرون نمی آید. نه آثار شاعران و نه آثار نظریه پردازان اما براساس نظریه رنه بری تمامی نظریات بر این پیش فرض بنا شده اند که قواعدی وجود دارد که هر شاعری باید بداند و به کاربرد تا اثری ارزشمند پدید آورد.

پذیرفتن این نظریه بنیادین می تواند برای تبیین چگونگی پیدایش مکاتب ادبی از جمله کلاسی سیزم راه گشا باشد. در واقع در پرتو همین نگرش بسیاری از محققان برآن شدند تا به دنبال ریشه یابی راز ماندگاری و زیبایی آثار یونان و روم باستان به کشف و تبیین اصول مکتب کلاسی سیزم نایل آیند.

آنچه بیش از هر حرکت دیگری در پیدایش کلاسی سیزم مؤثر بوده نهضتی است به نام اومانیسم یا انسانگرایی.

این نهضت که اولین بار در ایتالیا مطرح شد نام خود را از رومیان گرفته است زیرا ایشان برای مطالعه و تحقیق درباره ی آثار یونان قدیم یک نظام ادبی و فلسفی تحت عنوان Studia humanitatis برقرار ساخته بودند و عقیده داشتند که در سایه مطالعه آثار قدیم می توان قدرت معنوی انسانی را رشد داد و او را به صورت انسانی تر یعنی مدنی تر درآورد. کلمه اومانیسم در اصل به معنی مطالعات آزاد بود در نظر اول مطالعه ادبیات انسانی با ادبیات نسل بشر به ادبیاتی متفاوت با «الهیات» اطلاق می شود.

اومانیست ها با زبانی مرده و بی جان از گذشتگان تقلید می کردند. زبان عامه مردم را به سخره گرفته و تحقیر می نمودند و در نتیجه از روح مردم یا به تعبیر دیگر از ذوق و هنر ملی بی بهره بودند. اومانیست ها با آنکه طرفداران زیادی داشتند، قاطبه مردم به دلیل آشنا نبودن با زبان لاتین از درک آثار آنها محروم بودند از این رو در 60 سال اول قرن پانزدهم در حالی که از طرفی اومانیست ها سرگرم ایجاد نوعی ادبیات اشرافی به زبان لاتین بودند از سوی دیگر در میان مردم ادبیات ساده و زیبای عامیانه ای به وجود می آمد. البته گویندگان و سرایندگان این ادبیات عامیانه دارای فرهنگ عمیقی نبودند، از گذشتگان تقلید می کردند و مطلب بکر و تازه ای در آثارشان دیده نمی شد اما پس از مدت کمی هنر کلاسیک اومانیست ها با زبان مردم درآمیخت و از این دو عنصر ادبیات ملی جدیدی به وجود آمد و بالاخره اومانیسم ایتالیا که در قرن چهاردهم به صورت بازگشت به زبان و ادبیات لاتین که کاملا جنبه اشرافی داشت و حتی دانته را به سبب سرودن به زبان مردم شاعر نمی شمرد، جایگاه خویش را از دست داد.(8)

به دنبال چنین جریانی در بین سالهای 1546و1550 ناگهان عده ای از هنرمندان جوان موفق به کشف اصل زیبایی در ادبیات شدند. این کشف حاصل آشنایی مستقیم آنان با شاهکارهای شعر یونان از ظریف ترین شاعران لاتین، پترارک و بالاخره شاعران ایتالیایی رنسانس بود که به زبان لاتین شعر می گفتند. باوجود اینکه محققان ایتالیایی قرن 16 در عین حال که اعتبار ادبیات پدیدآمده در زبان مادری خود را می پذیرفتند و دانته و پترارک و بوکاتچو را نمونه هایی شایسته تقلید می دانستند، متحیرانه به دنبال مجموعه قواعد الزام آور برای نویسنگان ایتالیایی می گشتند.(9)

در دبیرستان «کوکره» Coqueret  پاریس ، «رنسار» Rensard و دوستان او را به راهنمایی استادانه معلم زبان یونانی شان «دورا»(Dora) برای نخستین بار با آثار هومر ، سوفوکل و شاعران اسکندرانی آشنا شدند و در نتیجه مفهوم هنر برای آنان در درجه اول اهمیت قرار گرفت.(10)

این شاعران جوان که بعد ها در مجمعی با نام پلئیاد (pleiade) گرد هم آمدند تصمیم گرفتند قبل از آنکه دست به آفرینش ادبی بزنند ابتدا بیاموزند. آنان معتقد بودند در گذشته شاعران بزرگی بودند که آثارشان بسیار والاتر از بهترین آثار شاعران معاصر آنهاست لذا برای رسیدن به سطح آن بزرگان و بریدن از گذشته نزدیک یا زمان حالی که از نظرشان بی ارزش است باید از آثار آنان را سرمشق قرار دهند و با پی بردن به راز آفرینش آنها اصول و قواعدی را از آنها استخراج کنند.(11)

از میان آن گروه «رنسار»و «دوبله» Dubelley بیشترین تأکید را در استخراج اصول و قواعد شعر از خودنشان دادند. این تلاش ها در نیمه دوم قرن 16 برای نخستین بار آیین ادبی وسیعی را برای خلق آثار ادبی به وجود آورد که در آغاز قرن 17 دست مایه تشکیل مکتب کلاسیک گردید و مقدمه تألیف اثر بزرگ نیکون بوالو(1636-1711م) با نام هنر شاعری شد. کتاب بوالو با تکیه بر اصول و عقاید ارسطو و همچنین نظریات هوراس، شاعر معروف رومی نوشته شده بود و قواعد مکتب کلاسی سیزم را تشریح می کرد.(12)

4-    زمینه های ظهور مکتب کلاسی سیزم

پژوهشگران، فرانسه را خاستگاه کلاسی سیزم و کلاسی سیزم را مکتبی فرانسوی دانسته اند؛ چرا که تلاش های خستگی ناپذیر رنسار و دوبله در پاریس را باید نقطه عطفی در شکل گیری جنبشی گسترده و تأثیر گذار در سراسر اروپا دانست.

بر این اساس کلاسی سیزم و کلاسیک معنای روشنی می یابند به گونه ای که می توان کلاسیک را به نویسندگان بزرگی که آثارشان در نیمه دوم قرن 17 مقارن با حکومت لویی چهاردهم خلق شده اند اطلاق کرد.

در فرانسه کلاسی سیزم در بهترین حالتش موقعی ظهور می کند که ماده یا قالب شعری کهن کاملا در زبان ودید مقلد جذب و هضم شود  و نویسنده استقلال هنری و ادبی خود را کاملا حفظ کرده باشد. «ژان راسین» نمونه نادر این فرایند است.(13)

کلاسیک های فرانسوی به اصل دوگانه آموزش دادن و لذت بخشیدن اعتقاد راسخ داشتند در حالی که تقریبا همه پیروان کلاسی سیزم خود را مجبور دیده اند که یا القاء لذت به مخاطب نمایند و یا فقط ادای تعلیم اخلاقی را در بیاورند. (14)

از مشخصه های دیگر رنسانس فرانسه تقلید و ابداع و توفیق بیشتر شعر نسبت به سایر هنرها و بهره گیری از زبان پرطمطراق است که عامل مهمی در شکل گیری قواعد و اصول مکتب کلاسی سیزم به شمار می رود.(15)

علاوه بر اومانیست های ایتالیایی، اندیشه های رواقیون نیز در مکتب کلاسیک مؤثر بوده است. «رواقی گری مانند افلاطون گرایی یکی از میراث های فنا پذیر دوران باستان است. فنا ناپذیر به این علت که به قول «ویلی» بینشی تدافعی است که بشر در همه جا در برابر بخت شور اختیار کرده است . قهرمان کلاسیک در هوای رواقی گری نفس می کشد، رواقی زندگی می کند و رواقی می میرد و چون بیشتر تراژدی کلاسیک در گذشته نسبتا دوری به وقوع می پیوندد لازم نیست صفاتی را داشته باشد که نیچه فضایل بندگان می نامد یعنی محبت و تواضع.

از نظر فلسفی رواقی گری تلاشی است برای مشارکت در محیط تغییر ناپذیر و هماهنگ و عقلانی عالم هستی. ملکه ذهنی رواقیان در مسیرشان اراده است. اصل عقلانی منبعث از خدا یا طبیعت، بدین سبب بود که حکم پیروی از طبیعت یکی از شعار های کلاسیک را تشکیل می داد».(16)

5- بزرگان کلاسی سیزم در مکتب فرانسه

برجسته ترین مؤلفان فرانسوی که از موازین کلاسیک پیروی می کرده اند؛ کرنی، راسین، مولیر، بوالو و لافونتن بودند که از آن میان مؤثرترین رساله ی فرانسوی هنر شعر (1674) بوالو شهرتی انکارپذیر دارد.(17)

کورنی :

«کار نویسندگی او به حدی تنوع داشت که راحت نمی توان در تعریف ساده ای خلاصه اش کرد. کورنی خالق دو نوع تراژدی است: تراژدی خالص و تراژدی کمدی با پایانی نسبتا خوش. کورنی از مبلغان بزرگ مکتب کلاسی سیزم بود با این مشخصات : تقلید از باستانیان، محوریت سیاست، توصیف طبیعت، فضیلت ها و رذیلت ها، عبرت آموزی اخلاقی به گونه ای لذت بخش، حقیقت مانندی در عین دخل و تصرف در تاریخ. با این همه کورنی علی رغم اعتراف مکرر به اعتقادش نسبت به کلاسیک ، در آثار خود کمتر کلاسیک به نظر می رسد. او در آثارش متفکری مستقل است که بیشتر نظر مردم را می سنجد و سلیقه هیجان پسند آنها را ارضا می کند. کورنی در هم تنیدن خلاقانه حقیقت و قصه را خصوصا در کمدی زیباترین راز شعر می داند».(18)

راسین:

«خدمت راسین به ادبیات را نمی توان در چند سطر بیان کرد. دنیای سه بعدی نمایشنامه های او ، سادگی فریبنده آنها ، فقدان استعاره در آنها ، همه تشدید کننده اندوه شاهانه ای هستند که راسین تنها با انگیزش روان شناختی تبلور فرهنگ گذشته و میراث زبانشناختی آن و ابداع یعنی ساختن چیزی از هیچ چیز، وضوح کلام و خودآگاهی، تسلیم و رضا و هماهنگ کردن پریشانی های خاطر و فعل و انفعال احساسات جهان شمول به دست آورده  است.

را سین به همه امتیازات کلاسی سیزم عینیت بخشید و آن را در ظرف چند سال به بلند ترین نقطه اوج رسانید. او جانشین شایسته اس جز گوته نداشت که بعد از دگرگونی های فراوانی که در جو ادبی اروپا به وجود آمد پیرو او شد».(19)

بوالو:

«کلاسیک فرانسویی که شاعران آگوستی انگلستان شاید بیش از هر کلاسیک دیگری از او نقل قول کرده اند، بوالو است.

نیکلا بوالو(1636- 1711) در شکل گیری کلاسی سیزم فرانسوی سهم زیادی داشت و آن را در کتاب معروف اش فن شعر جمع بندی کرد. معلم مآبی او بیش از تألیفات اصیل وی به بقای کلاسی سیزم در قرن هجدهم کمک کرد. از نظر او در ادبیات بین خوب و بد فضایی وجود ندارد. او ذاتا کمال طلب بود و سری پر شور داشت ولی معلمی ملانقطی که مدتها تصور می رفت نبود. اعتقاد او به نبوغ  که در کلاسی سیزم غیر عادی بود شاعران انگلیسی را با اینکه او را صرفا سخنگوی ارسطو می دانستند جذب میکرد. او قاعده و عقل را همانقدر تبلیغ می کرد که عنصر اعجاب انگیزی و زیبایی را. او عقل را به عرش نمی رساند و آن را  در حد شعور فعال نگه می داشت. حمله بوالو به شاعران بی ذوق و اذهان ملال آور واقعا بی رحمانه است. هرچیزی که دل و جان را متأثر می کرد و در عین حال از چارچوب عقل و حسن تناسب خارج نمی شد مورد پسند بوالو قرار می گرفت.»(20)

 

5-    اصول مکتب کلاسی سیزم

کلاسیک به خصوص سبک فرانسوی آن از لحاظ مبادی و اصول بیشتر از تعالیم ارسطو، خصوصا شارحان ایتالیایی فن شعر نظیر ویدا، اسکالیجر و کاستلو متأثر بود.(21)

استادبزرگ این مکتب بوالو بود که اصول و قواعد مکتب کلاسیک را برای فرانسویان بیان کرد.(22) مسائل عمده ای که نزد شاعران و نقادان این مکتب مطرح می شد عبارت بودند از: مسأله هدف و غایت هنر، مسأله قریحه شاعر و استعدادی که برای نوع یا انواع خاص دارد، مسأله لزوم تقلید از قدما و نقش عقل و ذوق سلیم در نظارت بر حدود کار و زمینه و وظیفه شاعر.

اساس عمده تعلیم این مکتب نیز عبارت بود از «حقیقت نمایی» که غالبا بر همه مسائل مهم دیگر تقدم داشت.(23)

در نظر کلاسیک ها هنر اصلی شاعر یا نویسنده رعایت این اصول و قواعد زیبایی در گرو این قواعد بود. مهمترین اصول مکتب کلاسیک را می توان چنین برشمرد:

1-6- تقلید از طبیعت

این اصل از قوانین اساسی مکتب کلاسیک است. شاید این سخن درایدن برای نشان دادن اهمیت این قاعده کافی باشد که «من هرگز نشنیده ام که شعر نمایشی به جز تقلید از طبیعت پایه و اساس دیگری داشته باشد ... اما اگر باید از طبیعت تقلید شود، برای درست تقلید کردن از طبیعت باید قاعده ای وجود داشته باشد. یکی از اهداف اصلی طبیعت لذت بخشی است و تقلید لذت بخش است بنابراین ما می توانیم از طبیعت تقلید کنیم چون طبیعت در همه اعصار یکی است.»(24)

بوالو نیز در این زمینه چنین تأکید می کند : «حتی یک لحظه هم از طبیعت غافل نشوید.» (25)

رنه ولک در کتاب «تاریخ نقد جدید» این اصل یعنی تقلید از طبیعت را مفهوم اصلی نظریه کلاسیک درباره ی ادبیات می داند. او می گوید ؛ تقلید (محاکات) ارسطویی البته نسخه برداری و طبیعت نمایی عکس وار نیست بلکه به معنای باز آفرینی است. شاعر چیزی می سازد که خود طبیعت نیست بلکه قرار است نموداری از آن باشد. در ضمن طبیعت به صورتی که امروزه غالبا به کار می رود به معنای «مرده» یا طبیعت بی جان یا منظر طبیعی نیست بلکه واقعیت و به طور کلی طبیعت بشری است. کار شاعر نگریستن به درون قلب خویش، ابراز حالات روحی خود با نوشتن حسب حال و اعتراف  بزرگ خویش نیست. شعر برای آنها نماد یا نشانه است و شاعر با هنر خود واقعیت را از نو می آفریند.(26)

بنابر این همانگونه که رنه ولک نیز بیان کرده است «طبیعت از دیدگاه کلاسیک ، طبیعت انسانی است که به نوعی بازتابی از نظریه اومانیست ها است. به این ترتیب درون مایه اصلی آثار این دوره انسان است و جایگاه او در دنیا و رابطه او با خدا و طبیعت».(27)

کلاسیک ها حتی در این نوع نگرش به طبیعت نیز سخت گیری های خاصی دارند. آنان ادبیات را از نشان دادن صفات پست انسانی منع می کنند، زیرا اعتقاد دارند که این صفات در حیوانات نیز موجود است بلکه باید به تشریح و توصیف آن ویژگی ای پرداخت که مخصوص انسان به ما هو انسان است. (28)

2-6- تقلید از قدما

«مکتب کلاسیک مبتنی بر لزوم تقلید وتبعیت از قدما بود. این تقلید در نزد شاعران مکتب پلئیاد ناشی از حسن اعجابی بود که آنها نسبت به قدرت و کمال هنری قدما داشتند اما در نسل های بعدی مبتنی بود بر الزام عقل و بر این نکته که تقلید قدما چیزی جز کمال طبیعت نیست و چون آثار قدما را تمام نسل های بعد از آنها تحسین و تقدیر کرده اند تقلید و تبعیت از آنها تقلید از حکم عقل و اجماع عقلی است».(29)

بنیان گذاران مکتب کلاسیک برای توجیه تقلیداز قدما بیان داشتند که «طبیعت» به طور مستقیم و بی واسطه قابل تقلید نیست زیرا هیچ یک از سر مشق هایی که طبیعت در معرض دید بشر گذاشته دارای مشخصات کامل و بی نقص زیبایی نیست. در این میان قدما توانسته اند از بین مظاهر طبیعت بهترین و مناسب ترین آنها را انتخاب کنند و در آثارشان به طرز شایسته ای بیان نمایند. هنرمند کلاسیک باید زیبایی جاودانه را در آثار قدما جستجو کند.(30)

3-6- اصالت عقل

به عقیده برخی، پیروی از اصل اصالت عقل که بر فلسفه خردگرایی دکارت استوار است افزون بر این که هنرمندرا در انتخاب از طبیعت را   هنماییی می کند قدرت قضاوت  هم به او می بخشد.(31) «اما نویسندگان نیمه دوم قرن هفدهم روحیه تحلیل را جایگزین خردگرایی خشک کردند. آنها می دانستند که شور درون مقاومت ناپذیر است و احساسات آدمی گول زننده و گونه گون است. «ارمیون»، «روکسان» و «فدر»(قهرمان کلاسیک)، مانند ژولیت شکسپیر افسون شده اند ... شاید بهترین سرمشق این دوره مونتنی باشد. او مردم را با هشدار «خود را بشناس» به اندیشه عقل گرایی تشویق می کرد و این عبارت «من برده هیچکدان آنهاد نمی خواهم باشم مگر برده غقل» را شعار خویش ساخته بود.

پس از تتبعات مونتنی، فرد قابل توجه دیگر پی یر شارون (P.Charon) است که با انتشار «درباره فرزانگی» در سال 1606 راه خوشبختی فرد و نظم جامعه را در خود شناسی دانست».(32)

4-6- آموزندگی و خوشایندی

«به عقیده صاحب نظران کلاسیک، تنها تجسم زیبایی برای تکمیل یک اثر هنری کافی نیست، بلکه اثر هنری در عین حال باید آموزنده و دارای نتیجه اخلاقی باشد اما باید دانست که کلاسی سیسم، مکتب وعظ و خطابه خشک  نیز نیست بلکه یک مکتب اخلاقی حد فاصل ببین درس و تعلیم محض و بازی و تفریح ساده است و روشی برای این آموزش اتخاذ می شود باید برای مردم خوشایند و اذت بخش باشد».(33)

کلاسیک ها می خواهند با ایجاد یک اثر زیبا خواننده را به تعادل و کمال برسانند . نویسنده کلاسیک در طول اثر نیکی ها را پاداش و گناهان را کیفر می دهد و از عدالت برای تأمین آموزندگی در آثار کلاسیک استفاده می کند»(34)

بنابراین اصل دوگانه آموزندگی و خوشایندی را باید اصل طبیعی آثار یونانی و روم دانست و نویسندگان کلاسیک برای هر اثر هنری نقشی پالاینده و برای طنز، نقشی اصلاح کننده قایل بودند و ازاین ویژگی در جهت آموزندگی اثر بهره می بردند.(35)

5-6- حقیقت مانندی

 از مهمترین اصول مکتب کلاسیک بر گرفته از آراء ارسطو در فن شعر، همین قاعده است. در مکتب کلاسیک حقیقت مانندی را بر هر اصلی مقدم داشته اند.(36)

«عقیده عمومی ادیبان و منتقدان این مکتب بر این است که اثر ادبی بازتابی از واقعیت است؛ واقعیتی که در ورای متن نهفته است و وجود آن را اعتبار می بخشد. ریشه راست نمایی را باید در نظریات افلاطون و ارسطو بازجست. اگرچه افلاطون به طور مستقیم این نظریه را مطرح نکرده است ولی در کتاب جمهوری با جود مخالفتی که با شعرا داشت با تبیین نظریه مثل که حقیقت این جهان را در جهانی برین می جست به صورت غیر مستقیم از جهانی سخن رانده است که اساس و حقیقت انسان و طبیعت است. در نظر او شاعر، حقیقت نهفته در اشیاء محسوس این جهانی را – که همگی جز سایه ای ناقص از زیبایی مطلق بالا نیست- بی واسطه دریافت کرده، در اثرش منعکس می نماید».(37)

به هر حال نظریه حقیقت مانندی که آن را از حقیقت و ممکن جدا کرده اند بعدها به وسیله محققان ایتالیایی تفسیر و تشریح شده و محققان فرانسوی این اصل را از آنان فراگرفته اند چنانکه بعدا«شاپلن» نویسنده کلاسیک «گورنی» را بدین سبب که موضوع نمایشنامه «لوسید» او در عین ممکن و حقیقی بودن، حقیقت نما نیست عیب می کند».

در هنر، حقیقت نما آن چیزی است که عقاید عمومی درباره ی آن متفق است از این رو نویسنده کلاسیک باید وقتی هم که کسی را به عنوان قهرمان اثر خود انتخاب می کند، آن ویژگی را از او موضوع اثر خود قرار دهد که برای اشخاص همانند وی جنبه کلی دارد وگرنه انتخاب خوی استثنایی او مثلا «خشم آشیل» به عنوان مایه اصل حوادث اثر به هیچ وجه شتیسته نیست.»(38)

از نظر کلاسیک ها حتی دستکاری های جزئی و محدود نیز نباید حقیقت رویداد تاریخی را دگرگون جلوه دهد.«ملاک حقیقت نمایی تلقی و قضاوت خواننده و شنونده بود و شاعر برای اطمینان از نیل آن به هدف، خویشتن را در جای خواننده و منتقد می گذاشت و سعی می کرد طرز تلقی او را درک کند. البته مسأله رعایت ظاهر هم که مناسب بین احوال و اطوار اشخاص داستان و توافق آنها را با آداب عصری که در داستان تصویر می شد طلب می کرد خود به نحو دیگری از نتایج و فوع اصل حقیقت نمایی تلقی می شد.»(39)

6-6- برازندگی یا نزاکت و هماهنگی ادبی (Decorum or Bienseances)

از اصطلاحات زیباشناختی مکتب کلاسیک است.«این اصطلاح معادل کلمه Decorum لاتین و سخت مورد علاقه فن بلاغت لاتین است. کلمه دکوروم را معمولا برگرفته از فن شعر هوراس می دانند.»(41)

«برازندگی مفهومی دوگانه در اخلاق و بلاغت دارد. لابروبر در این باره می گوید: «چیز زیبا معمولا نا به جا نمی افتد. برازندگی مایه کمال می شود و از عقل برازندگی می زاید.» او هم چنین اضافه می کند:«در معابد اهنگ مقتضی رقص شنیده نمی شود یا در مراسم دعای کلیسا آهنگ تئاتر. رعایت برازندگی بیشتر برای این است که هیچ چیز نا به جا استفاده نشود»». (42)

این اصل مخالف هرگونه نمایش رویدادهای خشن نامناسب و بی جاست. آداب دانی و نزاکت، طرح مضامین زشت و ناپسند و پست و فرومایه را منع می کند. همانگونه که لامناردی یر(1662-1610) یکی از نظریه پردازان متقدم فرانسوی گفته است:«شاعر نباید فرومایگی، حرص و آز، بدنامی، جبن، سیاهی، سست عهدی، دهشت قساوت و بوی نامطبوع فقر را توصیف کند. بر این اساس است که مده (Meda) (43) باید فرزندان خود را خارج از صحنه به قتل برساند و آگاممنون (Agamemnon) (44)باید پشت صحنه به قتل برسد. شخصیت های کلی نمونه های نوعی، باید رفتار نوعی و نزاکت را مراعات کنند. پادشاه باید مانند پادشاهان سخن بگوید و عمل کند و آدم خسیس مثل آدم خسیس مثل خسیسان لذا وقتی رایم شکسپیر را به خاطر خلق ایاگو(Iago) (45) به صورت سربازی حق ناشناس و مزور سرزنش می کند. صرفا نظریات زمان خود را به کار می بندد زیرا سربازان نوعا بی ریا و درست کردارند». (46)

بر این اساس از آنجا که برازندگی با اصول حقیقت نمایی و تناسب در هم می آمیزد؛ عدم رعایت آن از ارزش دیگر اصول مکتب کلاسیک می کاهد.

7-6- وضوح و ایجاز

«هنرمندان کلاسیک اثری را کامل می دانند که هیچ کلمه نامفهوم یا زایدی در آن به کارنرفته باشد از همین روی در آثار کلاسیک جملات موجز ولی پر معنی هستند. کلمات مهجور، همچون اصطلاحات اختصاصی علوم و هنر های دیگر در آن راهی ندارد. به این ترتیب نویسنده کلاسیک تنها آنچه را که باید به بهترین و موجزترین شکل می گوید.»(47) از سوی دیگر هنرمند کلاسیک به وضوح اثر توجه دارد«وضوح و سادگی عبارت از این نیست که اثر فقط از طرح سطحی و ساده ای تشکیل یافته باشد بلکه عبارت از این است که جمله با دقت و ظرافت هنرمندانه ای تنظیم شود و از کلمات نامفهوم تصفیه گردد. زبان کلاسیک وسیع نیست و کلمات محدودی دارد چنانکه می گویند «راسین» در آثار خویش بیش از هشتصد واژه به کار نبرده است. هنرمند کلاسیک در استعمال اصطلاحات بسیار سخت گیر و مفید است و کلمات متعدد و غیر مصطلح به کار نمی برد. همانگونه که ولتر می گوید: هیچ چیز بی فایده ای را نباید گفت.»(48)

6-8- وحدت های سه گانه

منظور از این اصطلاح رعایت وحدت موضوع، زمان و مکان است که از اصول اساسی مکتب کلاسیک شمرده می شود و میراث ادبیات یونان و آثار ارسطو است.

وحدت موضوع را ارسطو در کتاب فن شعر خود بدین گونه مطرح کرده است؛«افسانه، تقلید و محاکات از فعل و کردار است و آن فعل و کردار لازم است فعل و کرداری واحد و تمام باشد وتألیف اجزای آن نیز طوری باشد که اگر یک جزء از اجزا را جا به جا کنند یا حذف نمایند ترتیب کل به هم خورده و متزلزل شود».(49)

ارسطو در مورد وحدت مکان چیزی نگفته است. «وحدت مکان را در سال 1455 ماگی (Maggi) منتقد ایتالیایی مطرح کرده است. منتقد مزبور این اصل را از اصل وحدت زمان نتیجه گیری کرده و گفته است که اگر مدت نمایش کوتاه باشد ولی مکان هایی که حوادث در آن اتفاق می افتند متعدد و دور از هم باشند تراژدی جنبه طبیعی خود را از دست می دهد. از این رو تا حد امکان حادثه باید در مکان واحد اتفاق بیفتد.»(50)

کاستل وترو تصویر روشنی از وحدت زمان، مکان و کنش ارائه داده است که خلاصه آن را اینگونه می توان مطرح نمود:«در حالی که در نیمه دوم قرن شانزدهم اعتقاد بر این بود که زمان کنش نباید از یک روز تجاوز کند در نیمه دوم قرن این مدت به دوازده ساعت کاهش یافت.او در مورد وحدت مکان ظاهرا تغییر صحنه چندانی را توقع ندارد و یک مکان واحد را برای کنش کافی می داند. وی وحدت کنش را - که در نظر ارسطو بسیار بر آن تأکید شده بود- مشروط به وحدت زمان و مکان کرد و به این ترتیب طرحی نو در افکند».(51)

بنابراین مطابق اصول سه گانه ای که ارسطو به صورت مشروح بیان کرده ا ست می توان نتیجه گرفت :«یک اثر هنری و به خصوص یک اثر نمایشی باید دارای وحدت عمل باشد ؛ یعنی طرح داستان آن از یک قسمت اصلی تشکیل شده باشد. همچنین این اثر نمایشی باید در یک زمان مشخص حادث شود. به بیان دیگر، زمانی را که آن اثر هنری تحت پوشش خود قرار می دهد، نباید بیشتر از زمان اجرای اثر نمایشی و هنری باشد ... ارسطو معتقد است هنگامی یک اثر هنری دارای وحدت عمل است که دارای ابتدا، میانه و انتها باشد و از یک ساختار منحصر به فرد، کامل و منظم از اعمالی که به هدف و مقصد مورد نظر منتهی می شوند، برخوردار باشد. وی می گوید در یک اثر هنری تمام اجزاء چنان با یکدیگر ارتباط و پیوستگی دارند که اگر یکی از آنها را از داستان جدا سازیم یا جا به جا کنیم کلیت اثر هنری لطمه خواهد دید.»(52)

6-    کلاسی سیزم در کشورهای دیگر

بر خلاف رنسانس و عصر روشنگری و رمانتی سیسم و سمبولیسم که پدیده های اروپایی هستند و در چند کشور با هم یا به دنبال هم ظاهر شده اند. باید گفت تکه کلاسی سیزم فرانسه در خارج از آن کشور معادلی نداشته است. (53)

مثلا با آنکه اومانیست ها نقش به سزایی در ایجاد مکتب کلاسیک فرانسه داشته اند خود به دلیل غلبه اسپانیای وسطی نگر بر ایتالیایی ها نتوانستند جنبش و نهضتی ادبی شکل دهند و مردگی و بی روحی بر سراسر ادبیات آنان حاکم بود بنابر این  این مکتب تأثیر اصلی خود را در قرن 18 در ایتالیا بخشید و سپس در عرصه تئاتر گلدونی (1707-1783) نویسندده کمدی و آلفیری (1749-1802) گوینده تراژدی، تعدادی آثار برجسته کلاسیک به وجود آوردند. (54)

در آلمان استثنائا در دوره ی خاصی کلاسی سیزم فرانسوی و آثار هنر رومی مردود شمرده شد و شاعران و نویسندگان به تقلید مستقیم از الگوهای یونانی پرداختند. از آن میان گوته (1749- 1832) و شیللر (1795-1805) بودند. (55)

بنا براین « از میان کشور های بزرگ اروپایی فقط آلمان، ادبیات جدید خود را با دورانی که تقلید از کلاسی سیزم بیگانه است شروع کرده اما تأثیر کلاسی سیزم فرانسه در آنها هنوز کاملا بارز نبود زیرا از همان آغاز نویسندگان و شاعران آلمانی چون ایسینگ، هردر، شلگل و حتی گوته و شیللر به عصیان علیه تقلید و سرمشق گرفتن از فرانسویان اقدام کردند. آنان با اعلام برتری آثار شکسپیر و شعر عامیانه کالدورن از برتری یونانیان در هنر ادبیات سخن گفتند و جایگاه ادبیات فرانسه را تا حد یک ادبیات تقلیدی تقلیل دادند.»(56)

«مفهوم کلاسی سیزم آلمان که مخصوصا در نزد شیللر و گوته به اوج کمال خود می توانست نائل شود در واقع بیشتر یک گرایش نظری بود تا یک مکتب عملی و آن نیز با مرگ شیللر زمینه نظری خود را تقریبا از دست داد.»(57)

تکیه گاه اصلی کلاسی سیزم آلمان گتشد (1700-1766) بود که حامی سلیقه خوب و بانی تبدیل زبان آلمانی به یک زبان ادبی او مردی خشک و مستبد بود و در معاصران خود تأتیری تقریبا فلج کننده و زود گذر داشت. نقل قول زیر که مشتمل بر عصاره نظریه کلاسیکی اوست به نوعی تصویر کننده فضای ذهنی کلاسیک های آلمانی است:«طبیعت انسان و قدرت ذهن او همان است که دو هزار سال پیش بوده است. بنابر این راه التذاذ شعری هم باید همان باشد که باستانیان به درستی انتخاب کرده اند».(58)

اما در انگلستان کلاسی سیزم جدیدی شکل گرفت که از 1660 تا 1800 م را دربر می گیرد. این جریان ابتدا با فن شعر بوالو به وسیله درایدن (1631-1700) آغاز شد و با ترجمه انه ئید ویرژیل ادامه یافت و سپس الکساندر پوپ (1688-1744) ایلیاد هومر شاعر یونانی (قرن 7 قبل از میلاد) را به شعر انگلیسی درآورد. پس از چنین جریانی شاعران، نویسندگان بسیاری به تبعیت از کلاسیک ها پرداختند که از آن جمله می توان از جاناتان سویفت (1667-1784)، جوزف آدیسون (1672-1719)، ساموئل جانسون (1709-1784)نام برد. به این دوره جدید نئو کلاسیسم می گفتند. دورانی که می توان آن را عکس العملی نسبت به آکادمیسم کلاسیک و بازگشت به سرچشمه های باستانی ورای قواعدی که بوآلو و معاصرانش از ارسطو و کونتی لین (QUNTILIEN) اقتباس کرده بودند تلقی کنیم. در واقع نئو کلاسیسم نوعی آشنایی با دوران باستان به دنبال حفریات باستانشناسی و در سایه تحقیقات دانشمندانی نظیر دنیکلمان تجدید شده  است. نئو کلاسیسم می خواهد به میراثی وفادار بماند که نه تنها صوری بلکه اخلاقی و ایدئولوژیک نیز هست.(59)

سر انجام باید افزود با آنکه مقدمات ظهورمکتب کلاسی سیزم در آغاز دوران نوزایی به وجود آمد اما رشد و تحول و تعالی آن در ادبیات فرانسه و در سایر کشورهای اروپایی حاصل اوضاع سیاسی و اجتماعی و فکری اواسط قرن 17 تا اواخر قرن 18 بود. وجود حکومت های واحد مقتدر در اغلب کشورهای اروپایی که جایگزین حکومت امرای محلی شده بودند و جوامعی منظم و تابع قوانین به وجود آورده بودند، خواه ناخواه نظم و مقرراتی را در تمام شئون ازجمله ادبیات و هنر ایجاب می کرد. نویسندگان این دوران که بیشتر فیلسوف بودند به وجود نظم فلسفی در آثار ادبی و هنری و آموزنده بودن آنها اعتقاد داشتند. عکس العمل همین نظریه و عمل بعدها به شکل گیری مکتب رمانتی سیزم منجر شد. (60)

پی نوشت

1-    کلاسی سیزم ، دمینیک سکرتان، ترجمه حسن افشار، چ اول، مرکز، 1375، ص13.

2-    فرهنگ اصطلاحات ادبی کادن، چ اول، رهنما، 1380، ص122.

3-    مکتب های ادبی، رضا سید حسینی، چ دهم، نگاه، 1376، ج اول، ص 81.

4-    آشنایی با آرای متفکران درباره هنر، محمد مددپور، چ اول، سوره، 1384، ص 83.

5-    مکتب های ادبی، پیشین، صص 82-83.

6-&

/ 5 نظر / 275 بازدید
از دانشجویان تحصیلات تکمیلی شما

با سلام استاد از اینکه به دانشگاه امام آمده اید خیلی خوشحالیم قطعا ارزشهای شما با وجود کتمان برخی روز به روز بیشتر خواهد شد

علی

سلام استاد عزیز.بله متوجه شدم همکلاسی های من بعضاً برای مدرک اومده بودند و نه علاقه و نه بقول شما ذوقی داشتند.اما من هم چندان پشتکاری از خودم نشون نداده نمرات درخشانی نداشتم. من هم خیلی دلم میخواد دوباره پشت صندلی کلاس درس استاد خوبم بنشینم.فرصت بشه به دانشگاه میام و از راهنمایی های شما هم استفاده میکنم..

علی

سلام.استاد 10غزل و 2 رباعی به فهرست اشعار وب سایت اضافه کردم.

*

با سلام به شما استاد عزیز متن بسیار خوب و کاملی بود و استفاده کردم . متشکرم.

عقيل پورخليلي

سلام به استاد گرانقدر و همشهري عزيزم . بسيار خوشحال شدم كه به صورت تصادفي در فضاي مجازي ، حقيقت شخصيتي و علمي شما برايمان روشن شد و بسيار باعث افتخار ما معلمان است كه همكاري مانند شما داريم كه با پشتكار خود توانسته ايد تا اين درجه و انشاءالله درجات عالي تر برسيد . بنده امسال براي اولين بار در آزمون دكتري شركت كردم و هم اكنون هم چند جايي براي مصاحبه رفتم ( قم . اراك . سمنان . بابلسر و چند روز ديگر به رشت ) . شايد نتوانم امسال قبول شوم ولي تنها فايده اي كه برايم داشت اين بود كه فهميدم چقدر بيسواد هستم . سالها تمام وقت خود را صرف دانش آموزان و آزمون هاي دوره اي تستي و غير تستي كردم تا جايي كه تا ساعت ده يا يازده مشغول تصحيح اوراق بودم و از يك چيز غافل ماندم و آن اينكه با نداشتن مطالعه و تحقيق يك معلم چقدر بيسواد خواهد ماند هرچند كسي در اين آموزش و پرورش از مدير مدرسه گرفته تا بالاتر حداقل اين زحمات ما را به چشم نديدند ولي بسيار خوشحالم كه امسال تازه فهميدم كه چقدر بيراهه رفته ام . باز هم از اينكه توانستم شما را پيدا كنم و سابقه ي آموزشي و پژوهشي شما را خواندم بسيار خوشحال شدم و باعث افتخار براي من و همه ي معلمان