روانشناسی رنگ شاملو

 

 

نسبت کاربرد رنگ واژه ها با روانشناسی شخصیت در شعر شاملو

                دکتر سید علی قاسم زاده،محقق و استاد دانشگاه                             

                                            

 

چکیده

       کشف رابطۀ شخصیت و خصوصیات روحی شاعر با آفرینش شعر یکی از دغدغه های منتقدان  و محققان ادبی از دیرباز تاکنون بوده است و سابقۀ آن به یونان باستان و نظریات افلاطون و ارسطو می رسد. اما اغلب بحثهای که دراین زمینه از افلاطون تاکنون ارائه شده، بیشتر حالتی ذوقی و اشراقی دارد و پذیرش آن برای روزگار علم زده کنونی و محققانی که می خواهند ازدریچه علم بدان دست یابند، دشوار است. بی شک یکی از روشهای پذیرفتنی  در این مورد، استفاده از تحقیقات علم روانشناسی است. استفاده از این روش در شناسایی شاعرانی که تن به شناخت نمی دهند و از بروز نمودِ شخصیتی خود در اشعار گریزانند؛ می تواند یکی از راهکارهای  علمی و عملی تلقی گردد. شاملو در میان شاعران معاصر ما، از چنین ویژگی برخوردار است. با وجود آنکه دربارۀ خصایص روحی او سخنها گفته شده؛ تاکنون از این منظر به او و شعرش نگریسته نشده است. این مقاله برای نخستین بار ضمن توصیف کارکرد رنگ واژگان در اشعار او، به کمک مبانی روانشناسی رنگ «ماکس لوشر» از رابطۀ میان روان و شعرشاعر رمزگشایی کرده و حجاب از شخصیت شعری او برداشته است.

کلمات کلیدی: صورخیال ، شعر، روانشناسی رنگ، احوال روحی شاملو، ماکس لوشر.

 

 

 

مقدمه

         ادبیات ظرفی است با مظروفهای متفاوت، براین اساس گاه ظرف دانشها و معارف  و گاه احساسات و عواطف است و حتی زمانی که به ظاهر از معنا گریزان است و به زعم مشرب «پارناسین» رسالتی جز رسالت هنری ندارد و تنها در پی بازنمایی هنری و زیباشناسی است؛ همواره حاوی اندیشه و معنایی بلندی است که معرفت افزا و روح افزا می نماید. بنابراین نمی توان در آثار ادبی ناب، مدعای بی معنایی شد، زیرا :

     لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان برید   کیست صائب تاکند جانان و جان از هم جدا«صائب تبریزی»

اگر به تعاریف نظریه پردازان قدیم خود نیز رجوع کنیم ؛ عنصر معنا و صورت را به عنوان دو رکن جداناشدنی خواهیم یافت.  نظامی عروضی در چهارمقاله در تعریف شعر و شاعری می نویسد:« شاعری صناعتی است که بدان اتساق مقدمات موهومه کند و التیام قیاسات منتجه، بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد، و نیکو را در خلعت زشت بازنماید و زشت را در صورت نیکو جلوه کند، و با ایهام، قوتهای غضبانی و شهوانی را برانگیزد، تا بدان ایهام، طباع را انقباضی و انبساطی بود و امور عظام را در نظام عالم سبب شود.»( نظامی عروضی،1375:ص42) شمس قیس رازی نیز بیشترین رسالت اثر ادبی را در معنارسانی آن دانسته ، چنانکه در تعریف شعر آورده:« سخنی است اندیشیده، مرتبِّ معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروفِ آخر آن به یکدیگر ماننده»(شمس قیس رازی،1373: ص188)

      آفریننده اثر ادبی غالباً از زبان به عنوان ابزار انتقال معنا بهره می گیرد؛ با این تفاوت که نمی خواهد پیام  و معنای مورد نظر خود را مستقیم و بی پرده به مخاطبان عرضه کند. در بسیاری از آثار خلاقه ادبی به دلیل چنین اعتقادی، با غلبه زبانِ پر ابهام و پیچیده بر معنی، و سلطۀ ناخودآگاه ذهن بر خودآگاهیِ ذهنی روبرو می شویم؛ در نتیجه دریافت معنا یا معانی غیر مستقیم آن دشوار، و به خوانشی تفسیری و تأویلی نیازمند است. چنین آثاری نه تنها معنای اصلی  و نهایی متن را از دسترس خواننده دور می کنند و اختیار برداشت معنی واحد را از متن ادبی به او نمی دهند؛ خواننده را در هاله های از معانی، سرگردان می کنند. برخورد با اینگونه متنهاست که برخی از منتقدان ادبی چون «تزوتان تودروفِ» بلغاری را به اظهار نظرهای اینچنینی واداشت که« اساساً در هر بار خواندن، برداشت و معنای تازه ای از متن به دست می آید»(ر.ک: احمدی،1378:ص273) که ممکن است با معنای قبلی متفاوت باشد. نظریه «مرگ مؤلف» در نقد ادبی نیز می تواند  برآمده از چنین نگرشی  باشد.

      دیوان شعر شاملو در ادبیات معاصر بهترین نمونه از آثاری است که به دلیل درونمایه، ساختار و زبانِ پیچیده آن، در زمره متون باز یا گشوده1 قرار می گیرد؛ متونی که دریافت معانی آنها تنها از رهگذر رمزگشایی و تأویل و تفسیر میسر می گردد. چنانکه دربارۀ ظرفیت تأویل پذیری اشعار شاملو گفته شده:  « وحدت ساختاری شعر شاملو ناشی از وحدت عاطفی تجربه اوست و زبان خاص شعر او که به دلیل انواع شگردهای آشنایی زدایی، شکل و شیوه ای خلاف عادت پیدا کرده است، و رمز آمیزی آن -که مبتنی بر نظامهای ثانوی نشانه شناختی است و کمتر بر دلالتهای اولیه و قراردادی و رایج کلمات استوار است- خود حاکی از آن است که او بر بیان و تصویر هرچه بیشتر ابعاد حادثه ای که در آفرینش شعر در ذهن او برانگیخته می شود، نیز نظر دارد. شعر شاملو به همین سبب، بالقوۀ معانی متعدد است و استعداد تأویل پذیری دارد. اما این بدان معنا نیست، که معنی یگانه و پایداری -که همان نیت شاعر است- در آن نباشد. وقتی شاعر خود بر متعهد بودن شعر اصرار دارد، فقدان یک معنی اصلی علی رغم تأویل پذیریهای متعدد، پذیرفتنی نیست.»(پورنامداریان ،1381 : ص41)

        روشن است شناسایی آفرینشگر چنین متونی نیز، به سادگی میسر نیست و برای کنار زدن حجاب از سیمای او باید به روشهای متقن و دقیق علمی متوسل شد. اگر شخصیت هر فرد را «شامل آن دسته از ویژگی های فردی و الگوهای ثابت فکری، عاطفی و رفتاری »( پِروین، 1381:ص3) بدانیم؛ بی گمان هر اثری می تواند، نمودی راستین از الگوهای فکری و عاطفی فرد و تبلور آرزوها، عقاید، علایق و نفرتهای او به شمار آید، از این روی، تحلیل دقیق و علمی اثر، مبیّن بخشهای مهمی از شخصیت نویسنده است.

       امروزه «روانشناسی کاربردی رنگها» بر این باور است که  خصایص روحی آدمی و به طورکلی شخصیت واقعی او، از رهگذر میزان علاقه مندی به رنگی خاص یا تنفر وی از رنگی دیگر نمود      می یابد و تحلیل این علاقه مندی یا تنفر در گفتار یا نوشتار، یکی از بهترین روشهای علمی در کنارزدن  نقابها از سیمای شخصیتی انسان است؛ زیرا از نظر این علم، هر رنگی معنایی دارد و انتخاب آن گویای هنجارها یا ناهنجاری روانی و عاطفی در وجود فرد است.

    آگاهی از نقش کاربردی این روش در تحلیل خصیصه های روحی و شخصیتی، رویکرد علمی جدیدی را در تحقیقات ادبی سالهای اخیربه وجود آورد که از آنها می توان به نگارش مقالات علمی- پژوهشی چون «روانشناسی رنگ در اشعار سپهری»2(پژوهشهای ادبی، شماره دوم، زمستان و پاییز1382)، « روانشناسی رنگ در اشعار نیما»(پژوهشهای ادبی،شماره دوازدهم و سیزدهم، تابستان و پاییز 1385) و پایان نامه هایی چون« رنگ و زمینه های نمادین آن در ادب فارسی تا قرن ششم»(دانشگاه تهران،1377)، «بررسی و تحلیل عنصر رنگ در اشعار معاصر»(دانشگاه تربیت مدرس،1381)،« بررسی عنصر رنگ وجلوه های آن در شاهنامه فردوسی»(دانشگاه شیراز،1381) و ... اشاره نمود. این مقاله نیز، مطابق همان رویکرد  به کمک نظریۀ« ماکس لوشر» به عنوان یکی از نظریه های مهم و رایج در علم روانشناسی رنگها، به تحلیل اشعار شاملو و معرفی احوال درونی او می پردازد؛ به امید آنکه راهگشای پژوهشگران و دانشجویان علاقه مند باشد.

1- بسامد رنگ در شعر و رابطه آن با روان شاعر

       شعر ناب به دلیل برخورداری از فضای ناخودآگاه و اشراقی و ترکیب آن با خودآگاه ذهنی، همواره در رسانندگی معنا و برانگیختن عواطف و احساسات شخصی و انعکاس تجارب خاص شاعر به خواننده مؤثر است. بدین جهت « شعر حقیقی و ناب،آیینۀ روح و شخصیت جامع شاعر است» (پورنامداریان ،1381 :ص35) زبان معرف اندیشه است و اندیشه نیز آنگاه که به مرحله زبانی درآید، به بیان در می آید. در این صورت است که زبان با سخن گفتن از خویش، به خود عینیت می بخشد.(آشوری،1373: ص7) لذا در سایه توجه عمیق به زبان و ساختار اثر ضمن کشف معنا و مضمون آن، می توان زمینه های تحلیل فضای روحی و روانی آفرینندۀ اثر را مهیا نمود. این شیوه اغلب برای شاعران معاصر- که نمایندگان انسان ملتهب روزگارند و اشعارشان بازتاب واقعی از زندگی، باور و عواطف آنها محسوب می شود- کارآیی بهتر و روشنتری دارد. شاعر امروز راوی صادق جامعه و افکار و تجارب زندگانی خویش است؛ لذا برخلاف اشعار دیروز بیشتر بیانگر روحیات شاعر و به طور کلی انسان معاصر است.(ر.ک: جلالی، 1376:ص10)

        در رویکردهای روانشناسانه به متون ادبی، اعتقاد براین است که هرکسی زبانی خاص(Idiolect) برای خود دارد و با مطالعه در  زبان و سبک نوشتاری هرکس به خوبی می توان به روح و روان آفریننده یا گویندۀ اثر نقب زد و او را شناخت. «لئو اسپیتزر»آلمانی(1960-1887)  به رابطۀ بین زبان و روان اعتقاد داشت و روش مطالعاتی خود را در سبک شناسی براین نظریه استوار کرد. وی معتقد بود  برای دست یابی به روان نویسنده یا شاعر آنقدر باید با متن محشور و مأنوس شد، تا به نکات مهم و مکرر رسید و سپس برمبنای آن واژگان یا واحدهای مکرر به روح و شخصیت هنرمند پی برد.( شمیسا،1372:ص121)گرچه روش او به دلیل اینکه همیشه نمی تواندکارگر باشد، مورد انتقاد و اعتراض بسیاری از محققان ادبی چون «های تیر»(Hytier) و «ریفاتر»(Riffaterre) قرارگرفت؛3 گاه بررسی اثری از این منظر، می تواند خط بطلانی بر نظریه ای باشدکه معتقد است؛ کشف نیت واقعی آفریننده اثر ممکن نیست، به همین دلیل «منِ واقعی» مؤلف برای خواننده/ناقد دست نیافتنی است.(ر.ک: مکاریک،1385:ص451-452) در نگاه پدیدارشناسی هایدگر نیز «زبان چیزی بیش از صرفِ ابزار ارتباط انسانی است. زبان ساحت واقعی وجود است ... و جهان را به عرصه وجود می آورد»  (همان: ص353) در حقیقت  در روش پدیدارشناسی عقیده براین است که برای نقد و تحلیل یک اثر باید همه آثار نویسنده یا شاعر را خواند و با کشف نقاط وحدت اثر، به کل آگاهی نویسنده یا شاعر وارد شد.(ر.ک: مقدادی،1378:ص471) پدیدارشناسی« مکتب ژنو» نیز برای شناخت اثر و آفریننده آن، نگاه خود را به شواهد ادبی می دوزد و معتقد است« آنچه اثر را توضیح می دهد، زندگی نامه نیست؛ بلکه برعکس گاهی اثر است که ما را قادر به فهم زندگی نامه می کند.»(هارلند،1385 : ص325)

       بر اساس آنچه گفتیم، بررسی برخی رویکردهای نقادانه به آثار ادبی، در نمایش میزان ارتباط روان شاعریا نویسنده با اثرادبی و تحلیل عقاید و افکار و حتی شخصیت شاعر و نویسنده به کمک اثرش، ضرورت این تحقیق را برای شناساندن روحیات و خلقیات واقعی شاعری چون شاملو به کمک روانشناسی رنگها توجیه می کند. بی شک بررسی زبان اثر و استخراج واژگان رنگین(واژه های مربوط به حوزه رنگ) و تحلیل رابطۀ میان بسامد رنگی خاص با روان شاعر، می تواند به ما در شناخت سیمای واقعی شاعری چون شاملو کمک کند؛ زیرا شاعر نیز مانند هر انسان دیگری متأثر از محیط طبیعی یا اجتماعی خویش به رنگی خاص علاقه دارد یا از رنگی دیگر متنفر است و  این تنافر یا تمایل بر ذهن و ضمیرِ خودآگاه و ناخودگاه شاعر سایه می افکند و همواره در گفتار و نوشتار او متجلی می شود.

       رنگ گرچه می تواند بازتاب دهنده واقعی دنیای بیرون باشد، همواره چنین کارکردی ندارد و گاه «زاییده کیفیت درک انسانهاست»(بیرن،1373:ص 109) به این دلیل می تواند بهترین وسیله برای توصیف ذهن و ضمیر شاعر یا نویسنده باشد؛ زیرا امتیاز بزرگ استفاده از رنگها سلیقه و پسند انسانها در گزینش آنهاست و انسانها بسته به روحیات و عقاید و حتی تجربیات شخصی خود رنگی را برمی گزینند یا آن را طرد می کنند. نظر به همین ویژگی است که امثال رورشاخ(Rorschach)، لوشر(lusher) و دیگران به این راه؛ یعنی تحلیل روانشناسانه شخصیتها به وسیله رنگها، متمایل شدند تا بدین وسیله هنجاری و یا ناهنجاری شخصیتی را توصیف و تحلیل نمایند.

2- نقش رنگ واژه ها در تصویرسازی های شعر شاملو

      شاملو(1304-1379) از جمله شاعرانی است که جامع توجه به صورت و معنی است و بررسی اشعار او4، گویای چنین مطلبی است. با وجود این بسیاری از اشعار او به دلایلی چون برخورداری از زبان نمادین و کاربرد واژگان و جملات در دلالتهای ثانویه و «فضای خالی میان اشعار که باید با فعالیت ذهنی خواننده پر شود» پر ابهام و پیچیده است.(ر.ک: پورنامداریان،1381:ص43) پیداست کشف نیات اصلی شاملو نیازمند آشنایی با ذهنیت و خصوصیات روحی و عاطفی است و رنگها به دلیل ظرفیتهای والا در نمایش ذهن و ضمیر انسانها، می تواند ابزار مناسبی برای نمایش سیمای واقعی و شخصیت مکتوم شاملو باشد. این رویکرد زمانی اهمیت می یابد که بدانیم اغلب شعرهای او با وجود رسالت اجتماعی و مردمی، به دلیل برخورداری از عاطفه و تخیل بالا، ساختاری غیرعادی و هنجارشکن دارند و گاه برای مخاطب، ناآشنا  می نماید. شاملو از جمله شاعرانی است که  از شعر  با همه جنبه های صوری و محتوایی به عنوان وسیله ای برای بیان مقصود و اظهار عواطف و احساسات خویش بهره گرفته است. البته این بدان معنا نیست که او از جنبه های بلاغی شعر غافل باشد؛ شعر او سرشار از هنجارگریزی های واژگانی، دستوری، نوشتاری، بلاغی و معنایی است5 و این خود بهترین دلیل برای کاربردآگاهانه واژگان و جملات در شعر او به شمار می آید. روشن است پرده گشایی از سیمای شاعرانی که اینچنین خود را در زیرصورت و چندمعنایی اثر،  مخفی نگه می دارند، بسیار دشوار و گاه دست نیافتنی است. از این روست که حدس و گمان در نقد و تحلیل شخصیت اینگونه شاعران راه به جایی نخواهد برد.

         شاملو از رنگها به تناسب افکار و موضوع مورد نظرخود  در زنجیره افقی و عمودی اشعار بهره می گیرد و بدین وسیله با ایجاد برجستگی در زبان به عواطف و نمایش حالات روحی خود می پردازد.شعر زیر می تواند گواه مناسبی برای این ادعا باشد که رنگها در محورهای دوگانه شعر او با همه کارکردهای تصویرساز، بهترین ابزار برای به عینیت درآوردن ذهنیت و عواطف و احوالات درونی اوست:  همه/ لرزش دست و دلم/ از آن بود/ که عشق/پناهی گردد/ پروازی نه/ گریزگاهی گردد/ آی عشق آی عشق/ چهره آبی ات پیدا نیست./ و خنکای مرهمی/ بر شعله زخمی/ نه شور شعله/ بر سرمای درون./ آی عشق آی عشق/ چهره سرخت پیدا نیست./ غبار تیره تسکینی/ بر حضور وهن/ و دنج رهایی/ بر گریز حضور./سیاهی/ بر آرامش آبی/ و سبزه برگچه/ بر ارغوان./ آی عشق آی عشق/ رنگ آشنایت/ پیدا نیست.(ابراهیم در آتش،«بر سرمای درون»)

شاملو برای بیان عواطف و احساسات خود نسبت به پدیده های اجتماعی، و قابل درک کردن آن عواطف برای مخاطبان، از طبیعت و عناصر سازنده آن چون رنگ در تصاویر خیال انگیز اشعار خود، بهره ها برده است و از این لحاظ شعر او در میان شاعران معاصر همچون نیما از برجستگی خاصی برخوردار است. اما نکته مهم، کارکرد غریب ساز وآشنایی زدای رنگ واژه های اشعار اوست؛ کارکردی که تاکنون به این وسعت، در شعر شاعران قبل از او یا حتی معاصراش سابقه نداشته است. این نقش در پرکاربردترین تصاویر شعری شاملو چون حسآمیزی،تشخیص، استعاره، متناقض نما و تشبیه؛ تشخص و نمودآشکارتری دارد:

الف) نمونه هایی از نقش رنگ در حسآمیزی:

- در چنبره یِ خوف سیاهی به زهدان ماننده/ در ظلماتی از غلظت سرخ کینه یا تحقیر(در آستانه،«در پیچیده به خویش»)

- پنجمین/ آه سیاهی را مانستی/ یکی آه سیاه را.(حدیث بی قراری ماهان، نخستین از غلظۀ پنیرک»)

- و من به جذبۀ زودشکن قلبی که در کار خاموش شدن بود/ به سرود سبز جرقه های بهار گوش دادم.(هوای تازه،« غزل آخرین انزوا»)

-و شب پر آفتابِ چشم اش در شعله های بنفشِ درد طلوع می کند...(هوای تازه،«غزل بزرگ»)

ب) نمونه هایی از نقش رنگ در استعاره که غالباً با تشخیص همراه است:

- و این اسب سیاه وحشی6 که در افق توفانیِ چشمان تو چنگ می نوازد/ با من چه می خواهد بگوید؟(هوای تازه،«غزل بزرگ»

- رشته چرم باف/ فرود آمد/ و ریسمان بی انتهای سرخ7/ در طول خویش/ از گرهی بزرگ/ برگذشت.(ققنوس در باران،«مرگ ناصری»)

-آه/ بگذاریم!بگذاریم!/ اگر مرگ/ همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ8/ از تپش باز می ماند.(آیدا، درخت و خنجر و خاطره)

-  گوی طلای گداخته/ در اطلس فیروزه گون9/ سراسر چشم انداز در رؤیای زرین می گذرد.(ققنوس در باران،« پاییز»)

پ) نمونه هایی از نقش رنگ در تشخیص:

- و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوسی/ ز ملالی گنگ/ دریا/ در تب هذیانی اش/ با خویشتن می پیچد.(هوای تازه،« شعر ناتمام»)

- و نعرل اُزگلِ ارّه زنجیری/ سرخ/ بر سبزی نگران درّه فرو ریخت.(در آستانه،« خاطره»)

ت) نمونه هایی از نقش رنگ در تشبیه؛ با این توضیح که غالباً رنگ واژه ها  به عنوان صفت با مشبه یا مشبهٌ به می آیند و در دریافت وجه شبه یا ساختار آن به مخاطب کمک می کند:

- بگذار سرخ، خواهر همزاد زخمها و لبان باد/ زیرا لبان سرخ، سرانجام/ پوسیده خواهد آمد چون زخمهای سرخ/ وین زخمهای سرخ، سرانجام/ افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ(آهنها و احساس،« برای خون و ماتیک»

- و می دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهی شب را به فروبستگی چشمان خود تعبیر کنم، به بودایی بی دغدغه ماننده ام که درد را از آن روی که طلیعه تاز نیروانا می داند به دل آسودگی بر می گزیند.(هوای تازه، « رکسانا»)

- و ریخت خواهم اش به سر/ خاکستر سیاه فراموشی...(آهنها و احساس،«برای خون و ماتیک»)

ث) شواهدی ازخلق تصاویر پارادوکسیکال(متناقض نما) به وسیله رنگ:

- و تو آنگاه خواهی دانست، خون سبز من! خواهی دانست که جای چیزی در وجود نتو خالی است. (هوای تازه، «غزل بزرگ»)

- نگران/ آن دو چشمان است/ دور سوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می نگرد/ تا از سبزینه نارس خویش/ سرخ برآید.(حدیث بیقراری ماهان،«نگران»)

 

3-  رنگ واژه ها و معانی نمادین آنها در  شعر شاملو

      اگرچه نمادپردازی را باید نوعی تصویرسازی ادبی محسوب نمود و این اوج هنرمندی زبانی را که از دل استعاره ایجاد شده است، از جمله صور خیال دانست؛ به دلیل غلبه چند معنایی بر صورت در نمادپردازی شایسته دانستیم این مطلب را در قسمتی جداگانه تحلیل نماییم؛ به ویژه آنکه اغلب تصاویر ادبی شاملو که از رهگذر استفاده از رنگ واژه ها ایجاد شده اند، به نوعی با نماد تداخل دارند.از سوی دیگر، نمادها در انعکاس ذهنیت و عقاید شاعر یا نویسنده بیش از هر عنصر تصویرساز دیگری نقش دارند و این مسأله با رویکرد روانشناسانه ما در تحلیل اشعار شاملو به کمک رنگ تناسب و ارتباط بیشتری دارد.

 الف- نماد واژه های سیاه و سفید: رنگ سیاه و صفتهای تداعی کننده آن چون تیرگی،تاریکی، ظلمت، دود، قیر و زنگی -که بیشترین بازتاب را در اشعار شاملو دارند- اغلب کارکردی نمادین دارند؛ و رمز ظلم ، بی عدالتی ، اختناق و مرگ اند:

- سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس(هوای تازه،ن مرغ باران»)

- شب/ با گلوی خونین/ خوانده ست/ دیرگاه/دریا / نشسته سرد/ یک شاخه / در سیاهی جنگل/ به سوی نور/ فریاد می کشد.(باغ آینه،«طرح»)

- هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش/ با قیچی سیاهش10/ بر زردی برشتۀ گندم زار/ با خش خشی مضاعف/ از آسمان کاغذی مات/ قوسی برید کج/ و رو به کوه نزدیک/ با غار غار خشک گلویش/ چیزی گفت/ که کوه ها/ بی حوصله/ در زُلّ آفتاب/ تا دیرگاهی آن را/ با حیرت/ در کله های سنگیِ شان/ تکرار می کردند.(دشنه در دیس،«هنوز در فکر آن کلاغم»)

سیاهی رنگ عزا و ماتم است و شاملو همواره بدین مفهوم نیز نظر داشته است:

- باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد/ که مادران سیاه پوش/ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد/ هنوز از سجاده ها/ سر بر نگرفته اند.(ترانه های کوچک غربت،«آخر بازی»)

- مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که هَزارِ سیاه پوش/ بر شاخسار خزانی ترانۀ بدرود ساز می کرد(حدیث بیقراری ماهان، « با تخلص خونین بامداد»)

     از منظر شاملو سیاهی نه تنها در بیرون؛ در درون انسانها نیز سلطه دارد، لذا هدف او مبارزه با سیاهی برای پاک شدن یا به پاکی گراییدن است( ر.ک: مجابی،1381،ص214) و در اشعار خود دائماً به چنین مبارزه ای اشاره می کند:  من دراین گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جستجوی گوهری / دارم/ تارک زیبای صبحِ روشنِ فردای خود

/ 0 نظر / 269 بازدید